از جایی مینویسم که هری میتونه لگد های کوچیکی رو توی شکمش احساس کنه و دست های مهربونی که موهاش رو نوازش میکنن
یا چشم هاش رو میبوسن
و لبهای سرخی صداش میکنن: "هَزا..."
"بوک کامل شده"
دارویی برای قلب شکسته........
و زندگی ای تاریک و سرد.......
کی میتونه اون دارو باشه؟......
کی میتونه اون زندگی رو تغییر بده؟؟؟.......
کی میتونه اون آدم مرده رو زنده کنه؟؟........
کی؟؟.........
•
•
•
•
•
•
•
•
این فف دارای صحنه های:🔞،خشن،قتل،کمی فان و دارک می باشد.....
لطفا اگه خوشتون نمیاد نخونین🤝
[ completed ]
(لويى يه بچه مثبت به تمام معنا هستش)
سلام اسم من لويى تاملينسون هستم حتى شک دارم که فاميليم اين باشه 18 سالمه و تا چند ماه پيش تو پرورشگاه لندن بودم ولى چون به سن قانونى رسيدم ديگه اونجا نموندم
الان تو زير زمين ساختمونى که ٣ واحد بيشتر نداره زندگى و کار ميکنم و تغرييبا دو ساعت تا لندن فاصله داره
حقوق زياد نميگيرم چون اين اين سه خانواده وضشون جالب نيست ولى من مشکلى ندارم
چون يه جا براى خوابيدن دارم :)
......
(هرى يه منفى بين به تمام معناست زياد نميتونه سالم فکر کنه و زود عصبى ميشه)
سلام اسمه من هرى استايلزه 20 سالمه
پسره دور دونه مامان و بابام
که يکى از ثروتمند ترين هاى لندنن
که هرچى بخوام همون لحظه برام براوردش ميکنن
ماشين ها ،خونه ها، خدمت کارايى که ٢۴ ساعته اطرافه منن
ولى من از اين زندگى خسته که نه ولى يه جورايى تکرارى شده .
dear fellows
لانگ تایم نو سی ، هااا ؟
امیدوارم حالتون باشه ، با ایده ی یه داستان متفاوت میخوام ذهن همه تون رو به بازی بگیرم .
جایی دور از فانتزی های عاشقانه
دور از روابط های رنگی
و دور از " انتظار "
به تک تک تون قول میدم بخاطر هیجان بالای این کتاب ، هیچوقت نتونین ادامهی پارت های این داستان رو حدس بزنین.
کتاب حدودا 73 چپتر داره ، و بخاطر ارزشی که برای وقت تون قائلم ، حتما داستان رو تا اخرش پست میکنم .
بوک شیپ های متفاوتی داره اما برای اسپویل نکردن فقط میگم که م نتظر Larry stylinson باشید .
شرط آپ لایک یا کامنت نیست ، اما دلیل نمیشه بهم انگیزه نده
تاریخ آپ اولین چپتر ، 98.5.17
sincerely yours ;
Əhsan
هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...