yizhan
166 stories
last refuge  por PedeNanaz
PedeNanaz
  • WpView
    LECTURAS 98
  • WpVote
    Votos 17
  • WpPart
    Partes 1
نام داستان: last refuge «آخرین پناه» تعداد پارت : وانشات وضعیت:تمام شده ژانر: عاشقانه، تناسخ، گی، هپی اند کاپل: ییژان نویسنده: «pershia» سلام عزیزم دارم برات نامه می نویسم، آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه😔 کاش منو تو لباس دامادی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود ؟!ژان عشق من، دارم میرم🥺 --------------------- اگه یه فرصت دیگه بهت داده بشه و بتونی به زندگی برگردی قول میدی که دیگه اون اشتباه رو تکرار نکنی و دست معشوقه ات را بگیری و بری یه گوشه برای خودتون زندگی کنید؟! -------------------- ییبو به اطرافش نگاه کرد و با خوشحالی گفت: -«وای ژان عزیزم، ما برگشتیم به همون روز» ژان در حالی که اشک هاش سرازیر شده بود با هق هق گفت: +« اره عزیزم ما برگشتیم» #yizhan
our common shadows {سایه های مشترک} por PedeNanaz
PedeNanaz
  • WpView
    LECTURAS 470
  • WpVote
    Votos 124
  • WpPart
    Partes 9
نام داستان:{our common shadows} (سایه های مشترک) تعداد پارت: 8 پارت وضعیت : تمام شده ژانر:( عاشقانه ،ادبی فانتزی، گی) کاپل: ییژان نویسنده:(pershia) ***************** خلاصه لحظاتی طولانی در سکوت گذشت، صدای خش خش برگ های پاییزی ، تنها صدایی بود که در اتاق، طنین انداز بود. آهسته ، ییبو قدمی به سمت ژان برداشت. چشم هایش که در آن دریای عمیق و آرامش بخشی وجود داشت ، به چشم های ژان دوخته شده بود. در چشم های ژان، تمام دنیا خلاصه شده بود. تمام دنیایی که ییبو می خواست در آن،گم شود. -«ژان... من می تونم.... یعنی تو اجازه میدی.. اجازه هست که من.....» صدای ییبو، آرام و لرزان، در سکوت اتاق طنین انداز شد. ژان، سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد، بدون اینکه چشم از ییبو بردارد. لبخندی، که در آن ،تمام عشق و لطافت دنیا خلاصه شده بود، بر لبانش نقش بست. -«می دونی ..... وقتی نگاهت می کنم. ، انگار تمام دنیام رنگ می گیره..»، ییبو ،با لحنی که از عشق لبریز بود، این را گفت. صدای نفس‌هایش ، به وضوح در اتاق شنیده می شد. ژان ، با صدای که از نفس های آهسته اش ساخته شده بود، گفت: +« میدونی من وقتی نگاهت می کنم، انگار تمام دنیای تاریک و خسته ام، روشن میشه، تو چراغ روشن زندگی من هستی عزیزترینم» #yizhan
I hate you but I love you | ازت متنفرم اما دوستت دارم por Supernatural313
Supernatural313
  • WpView
    LECTURAS 4,164
  • WpVote
    Votos 1,012
  • WpPart
    Partes 19
📌وضعیت: پایان یافته💜📚 I hate you but I love you... روزی که اسمش رو در لیست متهمان دید، همه‌چیز در وجودش فرو ریخت. کسی که روزی عشقش بود، حالا در لباس نارنجی زندان، متهم به قتل نشسته بود... شیائو ژان، وکیلی نابغه، مردی که همیشه قانون برایش مقدس بود- حالا متهم است به قتل یکی از موکلانش، ساموئل ال جکسون، ثروتمندی که نامش لرزه به جان شهر می‌انداخت. اما پشت این قتل، رازی نهفته است... رازی که تنها ژان و وانگ‌ییبو از آن خبر دارند. وقتی عشقِ کهنه دوباره مقابلت می‌نشیند، وقتی میان وظیفه و احساس، قانون و وجدان، گرفتار می‌مانی- دیگر هیچ بازجویی ساده‌ای وجود ندارد. او گفته بود: «اون مرد لیاقت زنده بودن رو نداشت.» اما چرا؟ و حالا وانگ‌ییبو باید بفهمد، قاتلِ معشوق سابقش است... یا قربانیِ سیستمی که حقیقت را پنهان کرده. یک عشق ممنوعه. یک جنایت رازآلود. و دو قلب که هنوز هم، میان نفرت و عشق، به هم گره خورده‌اند. #رمان_ازت_متنفرم_اما_عاشقتم یه سر بزن پشیمون نمیشی❤️ #ییبوتاپ #هپی‌اند #S_M_H
راز قشنگ🌈 فصل 3 por elahe2215
elahe2215
  • WpView
    LECTURAS 2,606
  • WpVote
    Votos 453
  • WpPart
    Partes 17
وضعیت: پایان یافته✔️ ‌ ‌ فیک: راز قشنگ🌈 "فصل سوم" {یادتون نره فصل 1 و 2 رو بخونید🥹} ‌ ‌ ‌ ژانر: رومنس،کمدی💜 چنل تلگرام: @WangXianCilip🪭 ‌ ‌ ‌ ‌ خلاصه: من برگشتم..! برگشتم تا ازت بابت اینهمه سال انتظار تشکر کنم...! برگشتم تا جبران کنم...! برگشتم تا اینبار من نقش اصلی داستان عشقمون باشم..!
Again for por Mahshid_61
Mahshid_61
  • WpView
    LECTURAS 1,883
  • WpVote
    Votos 428
  • WpPart
    Partes 23
کنت وانگ جوان ناگهان متوجه می شه که باید با دوک جوان شیائو ازدواج کنه. کسی که دوست دوران کودکیش بوده. اما همسرش؟ آخه چرا؟؟؟ انگار جفتشون توی یه دام افتادن تا توی یه ازدواج بی ثمر بپوسن و این باعث می شه که هردوشون توی ازدواجشون جوری گند بزنن که... کشته بشن آره اونا مردن. هر دوشون. اما اگه یه فرصت دیگه به کنت جوان داده بشه، می تونه از سرنوشت مزخرف قبلی خودشو نجات بده؟ اون دوباره به زندگی برگشته تا.... ژانر: معمایی، رمانتیک، کلاسیک
Innocent killer (قاتل بی گناه) por PedeNanaz
PedeNanaz
  • WpView
    LECTURAS 2,524
  • WpVote
    Votos 679
  • WpPart
    Partes 33
(Release soon) نام داستان:(قاتل بی گناه) 🔪 تعداد پارت: نامشخص وضعیت: در حال آپ ✍🏻 ژانر: (عاشقانه ،معمایی، گی ) کاپل: ( ییژان) نویسنده:(pershia) روز های آپ: چهار شنبه ها °•°•°•°•°•°•°•° ⭐ برشی از داستان: - « منظورت چیه که یه قاتل به اینجا اومده» خانم وانگ سرش را تکان داد و ماجرا را برای پسرش اینطور تعریف کرد +« حدود دو سال پیش اینجا یه خونه ساخته شد ، برای معلمی که از شهر اومده بود. اون رو فرستاده بودن تا به بچه های دهکده درس بده و اینجا ساکن شد... همه چیز خوب بود و تقریباً همه از معلم جدید راضی بودن، اون خیلی محترم و خوش اخلاق بود ،و بی نهایت زیبا. درست مثل فرشته ها بود، انگاری که خدا اون رو از بهشت فرستاده بود زمین. باورت میشه حتی لبخند از روی لبش یه لحظه هم کنار نمی رفت!!!» اما بعدش...... با سکوت خانم وانگ ،ییبو که غرق در افکار و صحبت های مادرش شده بود سرش رو بلند کرد و با کنجکاوی گفت:«اما بعدش چی؟!» خانم وانگ کمی جا به جا شد و اینطور ادامه داد :« اما بعدش اون قتل های عجیب رخ داد. .... •°•°•°•°• همه جا صحبت از اون قاتلِ شیطانی و بی رحم بود.... اما آیا اون واقعاً قاتل بود؟! «خودتون به زودی متوجه خواهید شد» ⭐ دوستان این اولین بوک من داخل واتپد هست، میشه لطفاً ازش حمایت کنید و اگه مشکل با کم و کاستی داره من رو در بهبود داس
AmberGaze/ نگاه عسلی por baharan_kim
baharan_kim
  • WpView
    LECTURAS 7,727
  • WpVote
    Votos 1,304
  • WpPart
    Partes 42
داستان درمورد یه پسر ساده و تنهاست که یک دفعه مجبور می شه فردی زو تو زندگیش به عنوان عضو جدید بپذیره. یه‌ پسر بچه سرتق رو. کاپل ییجان ییبوتاپ ۱۰ سال تفاوت سنی هپی
راز قشنگ🌈فصل 2 por elahe2215
elahe2215
  • WpView
    LECTURAS 5,492
  • WpVote
    Votos 1,255
  • WpPart
    Partes 40
وضعیت: پایان یافته✔️ ‌ ‌ فیک: راز قشنگ🌈 "فصل دوم" {حتما فصل اول و بخونید} ‌ ‌ ‌ ژانر: رومنس،انگست،کمدی🩵 چنل تلگرام: @WangXianCilip🪭 پارتا کوتاهن نگاه به تعداد زیادش نندازید🫠 ‌ ‌ ‌ ‌ خلاصه: "گذشته" به یاد میاری؟ بهت گفته بودم این کلمه برام معنایی نداره؛ اما حالا حرفمو پس میگیرم؛ انگار تو گذشته های خیلی دور ، نگاه من روی تو زوم بوده✨♥️ ‌ ‌ دست های من دستان تورا لمس کرده بودند؛ چشمان من با چشمان تو روبه‌رو شده و پاهایم با تو همقدم بودند؛ روزگاری...! انگار روزگاری من تورا میشناختم...🦋🩵 ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌
Event Horizen (Yizhan | ییجان) por NanHai520Fic
NanHai520Fic
  • WpView
    LECTURAS 379
  • WpVote
    Votos 68
  • WpPart
    Partes 4
••⌊#افق‌_رویداد 🪖⌉•• ╮✮ کاپـل ‌‌❲ ییـجان␋ییبوتاپ❳ ╮✮ ژانـر ‌‌❲ انگست، فلاف، عاشقانه، PTSD ❳ ╮✮ مترجـمـ ‌‌و ویراسـتار ❲ 𝑀𝑎𝐻𝑑𝑖𝑠 ❳ 📚↷برشـی از متـن'' اون نتونسته بود به خواهرش کمک کنه. به همین خاطر، حاضر بود هر کاری که از دستش برمیاد رو برای نجات یه فرد دیگه که در شُرُف خودکشی قرار داره، انجام بده‌. با این حال، اولین پیامی که از طرف یه شماره ناشناس دریافت کرد، به هیچ وجه اون چیزی نبود که انتظارش رو داشت... داستان شیرین یه کهنه سرباز و مردی که اون رو دوباره به زندگی برگردوند. ............................. نتونستم انجامش بدم. تفنگمو برداشتم. گذاشتمش توی دهنم. آماده بودم که ماشه رو بکشم که یهو یاد چشمات افتادم. یاد لبخند قشنگت افتادم و اینکه چقدر وقتی می‌تونستم باعث لبخندت بشم، زندگی بهم حس خوبی می‌داد و فکر کردم شاید، فقط شاید، همین کافی باشه که واسه‌اش زندگی کنم. ‹‹┌───────── ༇⍣Nan♡.Ha¡520Fic⍣‌⇡