{Full}
میگویند بعضی آدمها قرار نیست عاشق شوند... چون هر کسی را که دوست داشته باشند، نابود میکنند.
جونگکوک هیچوقت فکر نمیکرد روزی قلبش میان حقیقت و دروغ گیر بیفتد؛ میان مردی که باید از او فرار کند و مردی که نمیتواند دوست داشتنش را متوقف کند.
اما وقتی رازهای سالها پیش یکییکی از دل تاریکی بیرون میآیند، دیگر هیچکس همان آدم سابق نخواهد بود.
گاهی پایان یک پرونده... شروع یک فاجعه است.
یونگی هیچی رو به یاد نمیاره و یونگی از اتیش و دود وحشت داره، پسر بچه اگه دقیقهای از اسپری آسمش دور بشه از استرس گریش میگیره و توی یتیم خونهی یانگ، هیچکس نیست که ارومش کنه، مطلقا، هیچکس!
حالا حالا، مقصر حال الانش کیه؟