در حال آپ میخونمଘ
107 cerita
Solmere oleh TalesByElsa
TalesByElsa
  • WpView
    Membaca 538
  • WpVote
    Vote 135
  • WpPart
    Bab 4
«فکر می‌کردم حتی اگه کسی دوستم نداشته باشی، حداقل مال من می‌مونی...» تا حالا شده در عشقی قدیمی گیر کنی و دیگه هرگز نتونی به کسی جز اون حتی فکر کنی؟! چانیول بعد رفتن بکهیون شکست و تکه هاش رو باد برد اما بکهیون... اون زیبای لعنتی حالا ازدواج کرده بود و زیادی خوشبخت به نظر می‌رسید. کاپل: چانبـک ژانر: عاشقانه، امگاورس، درام محدودیت سنی🔞 نویسنده: السا
Cent oleh LuttoIsHere
LuttoIsHere
  • WpView
    Membaca 62
  • WpVote
    Vote 23
  • WpPart
    Bab 11
سال‌ها بود که آدم‌ها سه دسته می‌شدن. راک‌ها، سنت‌ها و پراس‌ها. پراس‌ها برای زنده موندن به جفت شدن با یه سنت‌ نیاز داشتن. چانیول و بکهیون وقتی جدا شدن آدم‌های عادی بودن ولی وقتی دوباره همدیگه رو دیدن نه.
Playing with fire oleh itscruelladevil
itscruelladevil
  • WpView
    Membaca 200
  • WpVote
    Vote 12
  • WpPart
    Bab 8
هشدار! این فیکشن شامل الفاظ رکیک و صحنه‌های جنسی باز میباشد.
EGO oleh CynthiaPaul2002
CynthiaPaul2002
  • WpView
    Membaca 11,181
  • WpVote
    Vote 2,743
  • WpPart
    Bab 12
ایگو به معنی «خود» گفتی عشق جنگه، پس من چاقو رو تو قلبت فرو کردم تا حسابی خونریزی کنی دلبندم، و با چشمایی که لهجه‌ی بوسه داشتن به تماشای مرگت نشستم. 𖤐⃟🕸️Fɪc: EGO 𖤐⃟🕸️Gᴇɴʀᴇ: Cʀɪᴍɪɴᴀʟ, Rᴏᴍᴀɴᴄᴇ, Aɴɢsᴛ, Smut, 𖤐⃟🕸️Cᴏᴜᴘʟᴇ: CʜᴀɴBᴀᴇᴋ
The Phantom of the Opera oleh Emil_fiction
Emil_fiction
  • WpView
    Membaca 37
  • WpVote
    Vote 9
  • WpPart
    Bab 3
[The Phantom of the Opera] [شبح اپرا] من فقط یک قدم با بزرگ ترین آرزوی عمرم فاصله داشتم. فقط یک قدم برای اینکه صدام رو به گوش تمام دنیا برسونم. "ولی من کشته شدم، توی یک قدمی آرزوها کشته شدم." ___________ سال ۱۹۵۰ایتالیا زمانی که تمام خواننده های اپرا یکی یکی به دست شبح اپرا یعنی همون مرد سیاه پوشی که بعد از پایان اجراها توی اتاق استراحت می ایستاد کشته می شدن. شبح اپرا دنبال چی می گشت؟ دنبال خون؟ سیاهی؟ یا سکوت؟ این داستان ماورایی و خون اشامی نیست ×برخی از تجربیات داخل داستان بر اساس زندگی واقعی است.× ژانر:درام، رومنس،جنایی،ماجراجویی،کمی ترسناک کاپل ها:چانبک، کایسو
Prompts oleh JustDeyZ
JustDeyZ
  • WpView
    Membaca 1,246
  • WpVote
    Vote 156
  • WpPart
    Bab 11
ایده هایی که شاید بعدا کامل بشن.. احتمالا میشن! ... 🤞
Dust and Ashes  oleh fatiiiima_bs
fatiiiima_bs
  • WpView
    Membaca 971
  • WpVote
    Vote 182
  • WpPart
    Bab 7
بهشت و زمین ممکن است روزی به پایان برسند اما غم و پشیمانی جدا شدن از تو بی پایان است «bai juyi» زمانی که دربار پر از دسیسه، جنگ و حیله‌های اشراف و خواجه‌هاست، سرنوشت دو نفری را که سال‌ها از هم دور بوده‌اند، به هم نزدیک می‌کند؛ این بار با خشم و انتقام گذشته، مسیرشان دوباره به هم می‌رسد. ❄️فیکشن : Dust and ashes ❄️کاپل: چانبک ❄️ژانر: درام، تاریخی، عاشقانه ❄️محدودیت سنی: +18 ❄️وضعیت: درحال آپ
Vanellope oleh Zoe_6014cb
Zoe_6014cb
  • WpView
    Membaca 374
  • WpVote
    Vote 92
  • WpPart
    Bab 5
《Vanellipe》 ژانر: فلاف، رومنس، درام، اسمات کاپل: چانبک ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆ داستان دو پسر، یکی از دید بقیه یه هیولا بود ، یکی یه بچه یتیم زیادی پرسروصدا و هردو تنها...حالا با اومدنشون توی زندگی هم قرار بود این تنهایی رو از بین ببرند و بشند نقطه روشن زندگی هم. +چرا مثل بقیه ازم نمیترسی و من رو یه هیولا نمیبینی؟ پسر کوچکتر خنده بلندی کرد و بعد قطع شدن خندش با لبخند مهربونی روی لبش رو به پسر کنارش کرد. _ تو یه هیولا نیستی یولی، شاید بعضی اوقات زود عصبی میشی و کنترل عصبانیتت از دستت در میره و یکمم بداخلاقی ولی... بین حرفاش نفس عمیقی کشید و این دفعه به منظره روبه روش خیره شد و لبخند روی لباش محو. _ باتوجه به چیزایی که از ادما دیدم، تو جزو هیولا ها حساب نمیشی. هیولاهای واقعی ادمای بی احساس و خودخواهی هستند که برای منافع خودشون خیلی راحت زیر پا لهت میکنند بعد با لبخند شیطانی روی لباشون بهت خیره میشند و جون دادنت رو تماشا میکنند.
💌 About Falling in Love 💌 oleh _Leviathan_Fiction_
_Leviathan_Fiction_
  • WpView
    Membaca 367
  • WpVote
    Vote 105
  • WpPart
    Bab 8
هرکدوم از ما تو قسمت خاک‌خورده‌ی ذهنمون یه‌سری ترس‌ها داریم. ترس از آب... از تنهایی... شاید هم ترس از دوست‌داشتن و دوست‌داشته‌شدن... اما عادت کردیم نقاب بزنیم و خودمون رو بدون هیچ ترس و ضعفی نشون بدیم. زندگی برام تموم شده بود تا اینکه دیدمش!! همه‌چیز بعد دیدن اون عوض شد؛ حتی رنگ آسمون. از اون روز به بعد بود که فهمیدم آبی چه رنگیه. رنگی که در تضاد با موهاش بود، مخصوصا وقتی که توی آب می‌رقصید. لحظه‌ای که صدای کوبش قلبم رو شنیدم، فهمیدم راه گریزی واسم نمونده. من مبتلا شده بودم... به نوری که قسمت تاریک وجودم‌ رو روشن می‌کرد. داستان ساده بود؛ من عاشقش شدم و یادش دادم عاشقم بشه. 💛 ғιcтιoɴ: #AboutFallingInLove 🩷 coυple: chanbaek 🩵 ɢeɴre: romance- dram 💚 ᴀᴜᴛʜᴏʀ: @yasibbh