برات یه ستاره میچینم.
اگر کفایت نکرد،کنارش یه غنچه رز فالو رنگ قرار میدم.
بهترین لباسم رو میپوشم و زیبا ترین لبخندم رو بهت نشون میدم.
تا زمانی که ارمان رنو دوباره متولد شه، برات مینویسم و به امید جواب، شب ها ستاره ها رو دنبال میکنم.
کندلا؟چرا خاموشی؟یه شمع باید با نور هر چند کوچکش اطرافش رو روشن کنه...
اوه کندلا...نکنه آب شدی؟!
Ziam
Good story 🙂💛❤
زود قضاوت نکنید داستانو چون ماجرا داره!
یه زندگی آروم از زیام که خب مشکلاتی هم سد راهشون میشه و اونجاست که باید برای موندن و جنگیدن یا جا زدن تصمیم بگیرن!
جایی که لیام عاشق پسری با موهای صورتی و تاج گل میشه،
همه چیز عالی پیش میره تا اینکه گلها پژمرده میشن،
درست مثل اون پسر.
Highest rank : 2 in short story 🧚🏿♀️
'Persian Translation'
Original story by @ziamstunes
هی، هیچی نگو. نترس، ساعت '4:48 صبحه، از لحاظ روانشناسی این ساعت، ساعت مرگه. اما تو الان نمیمیری. مرگت 12 ساعت دیگه است. اسم من زیروعه. اومدم که نذارم بمیری.
-Hello I'm Zero.
مترجم : Liammalik- & lZaynMalikl-
[completed]
حادثه های کوچیک...
اتفاقات بزرگ...
تغییرسرنوشت...
یه دیدار ساده...
یه اتاق با نور و در و دیوار سفید....
یه پرونده ی قتل...
یا یه عشق ابدی....
اینا همش داستان زندگی من و توئه....
نمیدونم پایانش طناب دار دور گردنمه یا دستای گرم تو...
ولی امیدوارم بفهمیش چون اگه تا ابد هم برا من نشی قلب من به نام تو خواهد موند...