..
-میدونی اولین باری که دیدمت چی توجهمو جلب کرد؟
سرمو تکون دادم..
برگشت و به پشتش خوابید..
بعد اینکه با ورنون از پیشم رفتین اولین چیزی که تو ذهنم جرقه زد این بود..
-OH he was blue..
لبخند زدم و چرخیدم سمتش..
-چشمات همون رنگ آبیه مورد علاقم بودن و تو همون لحظه که بهشون فکر کردم یه چیزی رو حس کردم که دوستش داشتم و بعد همینطور ادامه پیدا کرد..تااینکه اون شب از نزدیک چشماتو دیدم..
-کدوم شب ؟؟
سرشو برگردوند سمتو خندید..
-همون شبی که بوسیدمت..
[Complete]
هری انتظار نداشت که دبیرستان آسون باشه. خواهرش براش یهعالمه داستان تعریف کرده بود و هری میدونست که قراره توی یه جهنمِ چهارساله باشه.
ولی جدا از همهچیز، اون دقیقا انتظار نداشت که فرشتهها هم توی جهنم بیان.
Supernatural!AU
°Persian Translation°
[{کامل شده}]
برای این که تو مسابقه بزرگ آشپزی ایتالیا شرکت کنی نیاز داری یه سر آشپز موفق تمام فوت و فن پاستا پختن رو بهت یاد بده
و چه سر آشپزی میتونه بهتر از لویی تو یک ماه از هری یه ستاره برای آشپزی ایتالیا بسازه؟؟
Lou, top
Happy ending
°°^^{Cover by notoriouse} °°^^
تاریخ شروع :
22 اسفند هزار و سیصد و نود و نه.
1 #boyxboy
1 #harry
"اما اگه بیافتم، اونوقت میمیرم و دیگه نمیتونم کنارت باشم."
_" اگه احساس کردی داری میافتی فقط دستاتو باز کن و چشماتو ببند. باور داشته باش که تو میتونی پرواز کنی."
"امشب میای پارتی؟هممون منتظرتیم"
کدوم پارتی؟ با اخم ویس بعدی رو پلی کردم.
این یکی هم از طرف همون پسر بود.
راستش، همه ی اون صدتا ویس میل از طرف اون بودن.
_____
"تازه اخبارو شنیدم."
"ببخشید، یادم نیست کی اون عکسارو گرفتم..."
"تو باید برگردی،باشه؟"
⸙⸙⸙
#3 shortstory
#20 harry
5th February 2021