💚💙
1 história
one love one house de nazhor_star
nazhor_star
  • WpView
    Leituras 4
  • WpVote
    Votos 1
  • WpPart
    Capítulos 2
انگار یکی گلوشو گرفته بود نمیتونست نفس بکشه چشماش گرد شده بود و به نوشته دیوار زل زده بود به هق هق افتاد و روی زانو هاش نشست دستاشو روی رون پاش گذاشت چشماش سیاهی میرفت و سرش شروع کرد به درد گرفتن دستاشو مشت کرد و سرشو فشار داد..... دوسش داشته باشین 💚💙