سال هشتم.
هاگوارتز.
اتاق ضروریات.
مکان سری دو پسر که میخوان تنها باشن ولی پیش هم.
Drarry, drama, romance, smut. درری، دراری.
یه درام انگست-فلافی.. بیشتر فلافی. اگه معنی میده؟
Word count: 27000 + 8000 (after)
"ه-هری لطفا"
گریه میکردم و دستامو به حالت دفاع جلو صورتم نگه داشتم.چشماش تیره شده بود
مچ دستامو محکم گرفت به چسبوند به دیوار نفسش به صورتم میخورد و بوی گند الکل از دماغم بالا میرفت
"خفه شو!"
ناخونای کوتاهشو تو بازوم فرو کرد و از درد لرزیدم
ولم کرد و به جاش یه مشت از موهامو گرفت..پرتم کرد رو زمین و از درد فریاد زدم
اشک توی چشمام داشت جمع میشد و من محکم پلکامامو رو هم فشار دادم...
"پاشو..."
سریع چشمامو باز کردم و به زحمت روی پاهام وایسادم...
تی-شرتمو گرفت تا منو به خودش نزدیک تر کنه و خم شد که همسطحم بشه
چشاش مستقیم تو چشمای من خیره شده بودن و داشتن اتیششون میزدن
حس کردم سرما از ستون مهره هام پایین رفت،لبمو از ترس گاز گرفتم
"چند بار باید بهت بگم؟ تو.مال.منی"
نفس هام رو به تو میبخشم...
اگه این،تمام چیزیه که نیاز داری.
محتوای این داستان شامل:
توصیفات غمانگیز/
سلفهارم/
اقدام به خودکشی/
و... میباشد.
11نوامبر2018
Completed
هري استايلز منزويه. هيچ دوستي نداره و اكثر اوقات براش قلدر بازي در ميارن. ولي لويي تاملينسون يه داستان جدا داره. اون محبوبه، بيشتر به خاطر اينكه ازش ميترسن، سه تا دوست صميمي داره و يه عالمه دختر كه به دست و پاش ميوفتن. تنها مشكل اينه كه هري يه كراش قوي رو لويي داره و هي از خوش ميپرسه "چرا من هميشه از پسراي بد خوشم مياد؟"
نويسنده : @coincidentaldagger
اين داستان رتبه های خوبی داشته
اميدوارم خوشتون بياد :")
' همیشه در خاطر تو '
" و همینه ، عشق همینه . در عین پیچیدگی به سادگی گفتن یک جمله ی صادقانست " هر چیزی که مال منه مال توعه تا برای خودت بکنیش "
نویسنده : ____Marry@
- فن فیکشن لری استایلینسون
- کامل شده
آغاز : تابستان ۱۳۹۶
پایان : بهار ۱۳۹۷
"بوک کامل شده"
دارویی برای قلب شکسته........
و زندگی ای تاریک و سرد.......
کی میتونه اون دارو باشه؟......
کی میتونه اون زندگی رو تغییر بده؟؟؟.......
کی میتونه اون آدم مرده رو زنده کنه؟؟........
کی؟؟.........
•
•
•
•
•
•
•
•
این فف دارای صحنه های:🔞،خشن،قتل،کمی فان و دارک می باشد.....
لطفا اگه خوشتون نمیاد نخونین🤝
هری خیره توی چشمهاش غرید:
- هرگز به من دست نزن. نمیخوام ببینمت!
لویی با صدای خفهای گفت:
- من..من نمیفهمم...
به دیوار تکیه زد تا سقوط نکنه و خودش رو در آغوش گرفت. تنش یخ بسته بود.
- چی رو نمیفهمی؟ نمیخوامت!
.
.
.
*Persian Translation
*Original Story By: @purpledandeli0n