باید از همان اول میفهمیدم که داستان ما عشق نبود..
داستان ما روحی بود که درون زندگیمان جریان یافت..
و دست ترسناک مرگ آن روح شیرین را با خود برد..
باید میدانستم که من و تو..عاشق نیستیم..
من و تو زندگی هستیم که درون هم میجوشیم..!
ایده:98/1/4
Words have power💚💙
[Complete]
•short story
[کاش بهت میگفتم.میگفتم که من رو نفس بکش هری؛ طوری که انگار هیچ وقت قرار نیست بازدمی در کار باشه.من رو حبس کن درون ریه هات.میبینی که بعد چطور ریشه میزنم و گل میدم و تنت رو زنده نگه میدارم.]
⚠️اگر فکر میکنید داستان های غمگین با روحیتون سازگار نیست نخونید.
-اینجا خبری از اسمات نیست!
-معرفی و ووت فراموش نشه❤️
\completed/
و از همان صبح به بعد،
دیگر افتابی برایش طلوع نکرد.
خنده ایی به سراغش نیامد.
"جانش"او را ترک کرده بود و جسمش،
بیهوده زندگی میکرد تا به پایان برسد...
Larry story
[complete]
از تلاش برای برگردوندن پسر، دست برداشته بود.
اون فقط وقتی خودش میخواست، برمیگشت؛ تو خواب ها و رویا ها و آشنا پنداری های در هم شکسته.
مثلا وقتی لویی به سمت محل کارش رانندگی میکرد، یهو چشمش میافتاد به پسری قد بلند با مو های فرفری که کنار خیابان ایستاده. برای لحظه ای نفس گیر، میتونست قسم بخوره که خودِ خودشه.
بعد متوجه میشد که موهای این پسر بیشتر قرمزه تا شکلاتی... و سیگاری روشن کرده.. و تازه تیشرت سکس پیستولز رو هم پوشیده.
هری از سکس پیستولز متنفر بود.
هری...
پشت سرش بود،تا لحظه ای که سرش رو برمیگردوند. کنارش دراز کشیده بود، تا لحظه ای که از خواب بیدار میشد. باعث میشد دیگران خسته کننده تر و بی روح تر به نظر برسن و هیچ کس به اندازه کافی، خوب نباشه.
هری همه چیز رو خراب میکرد.
هری رفته بود.
و لویی از برگردوندنش دست برداشته بود
هرکسی دنیا رو جوری میبینه که خودش دلش میخواد؛ دنیای ینفر سیاه، دنیای یکی بنفش
و هر آدمی، زندگی رو یچیز میبینه؛ اما اون پسر زندگی رو توی کوچکترین چیزها پیدا میکرد.
چیزهای کوچیکی مثله سطل رنگ ابیش و بوسه های اون مرد
Ziam short story
[Complete]
لویی زیبایی رو، ترکیب رنگها و جنسهای مختلفی که حس ظرافت رو درون آدمها بهوجود میارن، میشناسه.
اون درحالی که داره توی دانشگاه فشن میخونه، هر روز این ترکیب رو میبینه.
برش لباسها، رنگ پارچهها، پیچیدگی طرحها، همهٔ اینها کنار هم قرار میگیرن تا یهچیز زیبا رو بسازن.
ولی وقتی که یه دانشجوی علوم با پاهای بلند و لبخندی که چال گونههاش رو به نمایش میزاره قبول میکنه که مدل لویی بشه، لویی میفهمه که تازه زیبایی رو پیدا کرده.
هری فکر میکنه لویی فقط به کسی نیاز داره که بهش ثابت کنه چقدر زیباست.
°Persian Translation°