درحال اپپ
24 قصة
𝘎𝘶𝘯𝘯𝘦𝘯 بقلم t_Ayven
t_Ayven
  • WpView
    مقروء 1,030
  • WpVote
    صوت 141
  • WpPart
    فصول 3
لویی و لیام، دو دنسر خفن و خلاق هیپ‌هاپ که یه مشکل بزرگ دارن: جیبشون خالیه! نایل با یه ایده دیوونه‌وار سر و کله‌ش پیدا می‌شه و اون‌ها رو قانع می‌کنه که با چهره‌ی پوشیده، کلیپ‌های رقصشون رو تو اینستا پست کنن. نتیجه؟ انفجار اینترنتی! از اون طرف، زین و هری، دو تا پسر بچه‌پولدار و عاشق دنیای لانگ و گنگ، برای مسابقه‌ی رقصی که آخر سال توی مدرسه برگزار میشع، دنبال یه استاد واقعی می‌گردن و کی بهتر از لیلو؟ ولی خب، وقتی استادا صورتشون رو قایم می‌کنن، پیدا کردنشون اصلاً آسون نیست. تازه، اگه هم پیدا بشن، چطور می‌شه راضیشون کرد که آموزش بدن؟
Boy In The Basement [L.S] بقلم eyasmin
eyasmin
  • WpView
    مقروء 25,999
  • WpVote
    صوت 4,729
  • WpPart
    فصول 40
COMPLETED || EDITED THRILLER || PSYCHOLOGY / PSYCHOTIC AU - همه ما هيولا هستيم، فقط بعضي از ما ميتونن بهتر پنهانش كنن. انسان از خوبي حرف ميزنه اما از درون تشنهٔ قدرته! بدي رو محكوم ميكنه اما گناهان خودش رو توجيه ميكنه. بزرگترين جنايات رو افراد شرور انجام نميدن بلكه اون هايي مرتكب ميشن كه خودشون رو درستكار ميدونن. كسي كه مطمئنه ادم خوبيه، هر بي‌رحمي و خيانتي رو براي رسيدن به هدفش توجيه ميكنه و همين باعث ميشه از هر هيولايي خطرناك‌تر باشه! TW : خشونت جنسي - حبس . Mpreg Start: 17/09/402 End: 17/09/404 Word Count: 280,000 © : eyasmin
7th Wish بقلم Mahi_ry
Mahi_ry
  • WpView
    مقروء 124
  • WpVote
    صوت 26
  • WpPart
    فصول 2
"می شه صدات رو همیشه تو خواب من جا بذاری؟" هری با گیجی و لبخند شیرین نگاهش کرد و پرسید: "چی؟!" "نمی خوام از یادم بری. قول بده حتی وقتی نیستی صدات رو جا بذاری، اینطوری می تونم با لالایی هات آروم بخوابم."
LUCIFER [L.S] بقلم _fafa8_
_fafa8_
  • WpView
    مقروء 2,822
  • WpVote
    صوت 582
  • WpPart
    فصول 6
همونطور که هممون میدونیم، لوسیفر از بهشت بیرون رانده و به اداره جهنم محکوم شد. از اونجایی که اداره جهنم براش خیلی حوصله سر بر شده بود تصمیم گرفت به یه تعطیلات بره، تعطیلاتی به لس آنجلس.
+9 أكثر
Broken Demon #2 بقلم larryshadinn
larryshadinn
  • WpView
    مقروء 192,570
  • WpVote
    صوت 27,585
  • WpPart
    فصول 192
تو احمق ترین آلفایی هستی که به عمرم دیدم ...تو نمیتونی یه هیولا رو با شکنجه و شکستن استخون هاش و له کردن وجودش از بین ببری!یه هیولا با شکستن از بین نمیره...تو با هر بار شکستن یه هیولا اونو از بین نمیبری...تو فقط اونو قوی تر از اون چیزی که بود میکنی ... . . . بدون اینکه نگاهمو از ماه کامل و نورانی بگیرم یه نفس عمیق کشیدم و از روی سقف به حیاط بزرگ و روشن زیر نور ماه خیره شدم... جنگ تموم شده بود.جفتم و تموم اعضای خانوادم با آرامش خواب بودن و من تمام عضلاتم سنگ شده بود!از وقتی تونستم بفهمم جریان چیه خودمو آماده نگه داشتم...میدونستم هرگز...هرگز نباید شدت گاردمو کم کنم.جنگ تموم شده بود ولی بزرگترین خطری .که میتونست خانوادمو تهدید کنه هنوز اون بیرون بود...یه هیولای شکسته....خودم
+5 أكثر
<sleep> [L.S] بقلم e3sgazahfar
e3sgazahfar
  • WpView
    مقروء 505
  • WpVote
    صوت 73
  • WpPart
    فصول 5
_وقتی یک نقاش کامل شدم اولین چیزی که میکشم چشماته! +چشم های من؟ _ اوهوم.... چشم های تو! هرکی بتونه این آبی رو به تصویر بکشه یک نقاش ماهره +تو الانشم ماهر ترین نقاشی هستی که دیدم! _چطور ؟ +نقاشی کردن زندگی خط خطی من کار سختیه نه؟
+12 أكثر
A DIFFERENT SUMMER بقلم itsaboutrosa
itsaboutrosa
  • WpView
    مقروء 6,555
  • WpVote
    صوت 1,737
  • WpPart
    فصول 29
پسري كه تابستون هرسال براي ديدن دختر عموش كه بهش علاقه داره از انگلستان به اسپانيا ميره، چي ميشه به خاطر پسره ساكتي كه وارده زندگي دختر ميشه، مجبور شه از علاقه ي چندين سالش دست بكشه؟
My Lord  is a wolf بقلم cruell_prince
cruell_prince
  • WpView
    مقروء 89,101
  • WpVote
    صوت 14,347
  • WpPart
    فصول 20
دوکِ دیوانه.. این تمام چیزیه که هری، درباره ی دستِ پادشاه میدونه، اما لویی تاملینسون یک راز بزرگ داره.. دوک اسیر یک نفرینه... نفرینی که سالهاست بر خاندان تاملینسون سایه انداخته... نفرینِ ماهِ کامل.. و گرگ اسیرِ دستِ آهو... اسارت شکارچی در چشم های شکار... آن زمان گرگ دندان هایش ریخته بود، ماه اخمو و ناراضی در دل آسمانِ تیره ترک برداشت... هیچ کس دندان های گرگ را پیدا نکرد از شوق دیدن چشم های آهو‌... دندان هایش را بلعیده بود !!
28th Street Bakery (نانوایی خیابان ۲۸ ام) بقلم zahrazardai8q
zahrazardai8q
  • WpView
    مقروء 12,822
  • WpVote
    صوت 2,491
  • WpPart
    فصول 32
لویی این دفعه داد زد... _چرا ازم فرار میکنی؟ هری با صدای آرومی جواب داد: _میترسم...! با رنجش چشماش بهش خیره شد.. لویی: از من؟ هری: از عشق... .................................................................. اینجا نه خبر از قتل و گروگان گیری نه سلطنت و گرگ ها اینجا داستان آدم های معمولی و زندگی های روزمره کسایی که واسه خانوادشون، زندگی شون و آرزو هاشون و قلبشون میجنگن.... (هری پسر۲۰ ساله ای که توی نونوایی شهر کوچیک هولمز چپل کار میکنه و لویی ۲۷ ساله ای که یکی از بزرگترین سهام دارای لندن...) کاپل :لری_ اندکی زیام (+اسمات)
Smultronstället "Larry" بقلم fookinglost
fookinglost
  • WpView
    مقروء 2,737
  • WpVote
    صوت 552
  • WpPart
    فصول 11
جنگل، خیلی بزرگتر از اون دوتا پسر و علاقه آبی رنگشون بهم بود‌. اما وقتی جوونی و کسی رو دوست داری همه چیز حول محور شما دو نفر میچرخه. آپ: متوقف شده.