Im_a_cat_lady
کمی مکث کرد و دوباره ادامه داد:«وقتی فهمیدم هیدن لایت یه پادشاه جدید داره، اوه اون لحظهی خوبی نبود. اصلا نبود. ولی الان اعتراف میکنم لیاقتش رو داری.»
«ممنون. ولی معلومه این همهی حرفت نبود.»
مرد قدمی به سوی او برداشت:«نه نبود. اصلش اینه. تا وقتی که میتونی از پادشاهیت لذت ببر. چون فلیم قرار نیست یه جا بشینه.»
زین دستهایش را روی سینه جمع کرد:«پس این یه اعلانه جنگه.»
«میتونی اینطور حسابش کنی. هرچند من فقط برای پس گرفتن چیزی که مال خودمه اومدم.»
«موفق باشی فلیم. ولی منم قرار نیست بشینم و اتیش گرفتن اینجا رو ببینم.»
لیام به طرز عصاب خورد کنی باز کوتاه و ارام خندید. دوستانه ضربهای به شانهی زین زد و گفت:«تا بعد دکتر مالیک.»
زین در سکوت به رفتن او نگاه کرد. چیزی درونش حس میکرد که شاید هرکس دیگری آن را ترس میخواند. ولی زین دوست داشت بهش بگوید، هیجان.