کستیل کالینز، دین وینچستر، مگ مستر و تیمی پارکر چهار دانش آموز هاگوارتز هستند که ناخودآگاه سرنوشتشون اونا رو به جاهای تاریک، ترس ناک و البته جادوی سیاه میکشونه...
به نظرتون سرنوشتشون چه چیزای براشون رقم زده...
آیا همشون میتونن دوم بیارند؟
آیا میتونن باهاش بجنگن و تغییرش بدن یا ناامید میشن و کم میارن؟
آیا اونها تغییر میکنند و از راهشون کج میشن و به همدیگه خیانت میکنند؟
دوستیشون تا کجای سرنوشت پابرجاست؟
اگه میخواین جواب سوالها رو بدونید با من همراه باشید...
A Boy...
Who Lives in Street...
And A Stranger With Shameless Bid...
A Choice..
Between Bed And Hunger...
And A Future Full Of Pain
It's a Story
Story Of Life & Love
یک پسر...
ک در خیابان زندگی میکند...
و یک غریبه با یک پیشنهاد بی شرمانه...
یک انتخاب...
بین و تخت و گرسنگی...
و یک آینده ی پر از درد...
این یک داستان است...
داستانی از زندگی و عشق...
Written By: Sammy Destiel
The Editor: Bahar
Telegram: @MrSammYDestiel
[کامل شده!]
داستان در مورد پسری به نام کستیل که یه پسر شر و شیطون و در عین حال مهربونه... این پسر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رو دارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه... داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر کستیل فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر کستیل بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه...
Destiel/michifer/sabriel
Written by Rojhanm
وقتی که دین وینچستر توی تولد 25 سالگیش چیزی که باید خیلی زود تر بهش گفته میشد، فهمید.
و در ادامش اتفاقتی افتاد که دین همش مجبور میشد ارزو کنه و به عقب برگرده تا دوباره اشتباهشو تکرار نکنه...
هیچ چیز اونطور که به نظر میاد پیشت نم یره...همه چیز قرار نیست به خوبی و خوشی گل روز و بوسه تموم شه...
آدما تغییر میکنن...اما کسی میتونه احساس بینشونو تغییر بده؟
A Destiel AU
هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...
خب =)
این داستان شیپش کاکلزه ( جنسن و میشا )
داستان از اونجایی شروع میشه که میشا تو یه شرکت درخواست شغل میده ، طولی نمیکشه که میفهمه درواقع رییس اون شرکت ، جنسن ، اونو میشناسه ولی بهش چیزی نمیگه ....
-چرا و چگونش توی داستان مشخص میشه 🤪
* نخواستم زیاد داستان لو بره برای همین پارت اولو بخونین تا اگه خوشتون اومد ادامش بدین *
jensen : top
misha : bott
امیدوارم دوستش داشته باشین ♡_♡