کستیل
31 dzieł
💚the forest of his eyes💙 autorstwa shamim_mah
shamim_mah
  • WpView
    Odsłon 7,029
  • WpVote
    Głosy 395
  • WpPart
    Części 10
این تمامه ماجرا نبود..... قرار نبود هیچ وقت زندگیه خوب داشته باشم...... اگه قراره من برده اون مرد باشم....ای کاش حداقل بتونم برادرمو نجات بدم دردناکه شکنجم میکنه آزارم میده ........و لذت میبره
Destiny (Destiel) autorstwa Rojhanm
Rojhanm
  • WpView
    Odsłon 890
  • WpVote
    Głosy 96
  • WpPart
    Części 7
کستیل کالینز، دین وینچستر، مگ مستر‌ و تیمی پارکر چهار دانش آموز هاگوارتز هستند که ناخودآگاه سرنوشتشون اونا رو به جاهای تاریک، ترسناک و البته جادوی سیاه میکشونه... به نظرتون سرنوشتشون چه چیزای براشون رقم زده... آیا همشون میتونن دوم بیارند؟ آیا میتونن باهاش بجنگن و تغییرش بدن یا ناامید میشن و کم میارن؟ آیا اونها تغییر میکنند و از راهشون کج میشن و به همدیگه خیانت میکنند؟ دوستیشون تا کجای سرنوشت پابرجاست؟ اگه میخواین جواب سوالها رو بدونید با من همراه باشید...
Angel Of The Lord autorstwa larriam_imagine
larriam_imagine
  • WpView
    Odsłon 3,658
  • WpVote
    Głosy 399
  • WpPart
    Części 12
همم..خلاصه ای نمینویسم..چون به نظرم خلاصه همه چیو لو میده..پس با ما همراه باشید:)
♧I Choose You♧ autorstwa MrSammYDestiel2000
MrSammYDestiel2000
  • WpView
    Odsłon 4,583
  • WpVote
    Głosy 439
  • WpPart
    Części 30
A Boy... Who Lives in Street... And A Stranger With Shameless Bid... A Choice.. Between Bed And Hunger... And A Future Full Of Pain It's a Story Story Of Life & Love یک پسر... ک در خیابان زندگی میکند... و یک غریبه با یک پیشنهاد بی شرمانه... یک انتخاب... بین و تخت و گرسنگی... و یک آینده ی پر از درد... این یک داستان است... داستانی از زندگی و عشق... Written By: Sammy Destiel The Editor: Bahar Telegram: @MrSammYDestiel
In the arms of kindness (Destiel/Michifer/Sabriel) autorstwa Rojhanm
Rojhanm
  • WpView
    Odsłon 11,806
  • WpVote
    Głosy 1,412
  • WpPart
    Części 48
[کامل شده!] داستان در مورد پسری به نام کستیل که یه پسر شر و شیطون و در عین حال مهربونه... این پسر هیچوقت اجازه نمیده حقش پایمال بشه و اگه ببینه حق کسی رو دارن به زور میگیرن از اون طرف هم دفاع میکنه... داستان از اونجا شروع میشه که پدر و مادر کستیل فوت کردن و وکیل خونوادگی که دوست صمیمیه پدر کستیل بود میاد در مورد رازی صحبت میکنه... Destiel/michifer/sabriel Written by Rojhanm
Angel Reborn (cockles) autorstwa HeartBeatNovel
HeartBeatNovel
  • WpView
    Odsłon 7,004
  • WpVote
    Głosy 701
  • WpPart
    Części 14
خلاصه داستان : جنسن و میشا اکلز دعواشون میشه و میشا از خونه میره بیرون و ... فنفیک توسط : HeartBeatNovel کاور توسط : HeartBeatNovel
Every Broken Heart Knows(persian) autorstwa destielissaved
destielissaved
  • WpView
    Odsłon 8,749
  • WpVote
    Głosy 798
  • WpPart
    Części 17
وقتی که دین وینچستر توی تولد 25 سالگیش چیزی که باید خیلی زود تر بهش گفته میشد، فهمید. و در ادامش اتفاقتی افتاد که دین همش مجبور میشد ارزو کنه و به عقب برگرده تا دوباره اشتباهشو تکرار نکنه... هیچ چیز اونطور که به نظر میاد پیشت نمیره...همه چیز قرار نیست به خوبی و خوشی گل روز و بوسه تموم شه... آدما تغییر میکنن...اما کسی میتونه احساس بینشونو تغییر بده؟ A Destiel AU
I'm an IDIOT|bxb| autorstwa theregalo
theregalo
  • WpView
    Odsłon 8,139
  • WpVote
    Głosy 1,443
  • WpPart
    Części 13
"من یه احمقم" -جرد پدلکی سال دوم دبیرستانه و سه ساله که روی استریت ترین و خوشگل ترین پسر مدرسه "جنسن اکلس" کراش داره،اره،اون یه احمقه...
Always You [L.S] ~ By Miss X autorstwa larry_diary
larry_diary
  • WpView
    Odsłon 3,314,794
  • WpVote
    Głosy 303,373
  • WpPart
    Części 140
هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری... قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش... صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود. صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه. هری:متاسفم لویی.متاسفم...
The wrong life  autorstwa A115imaginations
A115imaginations
  • WpView
    Odsłon 3,363
  • WpVote
    Głosy 327
  • WpPart
    Części 13
خب =) این داستان شیپش کاکلزه ( جنسن و میشا ) داستان از اونجایی شروع میشه که میشا تو یه شرکت درخواست شغل میده ، طولی نمیکشه که میفهمه درواقع رییس اون شرکت ، جنسن ، اونو میشناسه ولی بهش چیزی نمیگه .... -چرا و چگونش توی داستان مشخص میشه 🤪 * نخواستم زیاد داستان لو بره برای همین پارت اولو بخونین تا اگه خوشتون اومد ادامش بدین * jensen : top misha : bott امیدوارم دوستش داشته باشین ♡_♡