larry and ziam
22 historias
Irresistible [L.S] *Completed* por darya_stylinsonff
darya_stylinsonff
  • WpView
    LECTURAS 34,793
  • WpVote
    Votos 6,625
  • WpPart
    Partes 37
چون تو برای من خواستنی، ممنوع، و هر چیزی بین این دو مفهومی. و من به سادگی نمیتونم مقاومت کنم...
Playboy L.S (Persian Translation) por Iam_writing_here
Iam_writing_here
  • WpView
    LECTURAS 326,416
  • WpVote
    Votos 35,742
  • WpPart
    Partes 47
من اسیرش شده م ؛ اون زیادی تو حرفه ش خوبه.. هری استایلز ⬅ پلی بوی فن فیکشن لری استایلینسون به همراه کمی زیام✌ داستان در پیج اینستاگرام larry_ff_translate هم آپ میشه Best rank : #2 in fanfiction
Baby Heaven's In Your Eyes [L/S: Persian Translation] por harold_iran
harold_iran
  • WpView
    LECTURAS 97,674
  • WpVote
    Votos 10,347
  • WpPart
    Partes 25
[OnGoing] بیشتر از این نمیتونست تفاوتی بینشون باشه. لویی تاملینسون ۱۷ ساله که آخرین سال دبیرستانش رو تو معتبر ترین مدرسه غیرانتفاعی دانکستر میگذروند.اگه تنها یک چیز باشه که اونو به شدت آزار میده,قطعا مدرسه ی سطح پایینِ دولتیِ خیابون روبرویی هست. هری استایلز ۱۹ ساله,کسی که درحال گذروندن آخرین سال دبیرستانش تو مدرسه دولتی دانکستر هست.اون هیچوقت سره کلاساش حاضر نمیشه و اگرم به خودش این زحمتو بده,یا مسته یا های,بعضی وقتا هم جفتش.پوست بدنش پر از تتوعه و اگه تنها یک چیز باشه که اون ازش خیلی متنفره,اونم بچه های پر افاده و سوسول مدرسه غیر دولتیِ خیابون روبروییه. یا جور دیگش اینه,جایی که هری پسر بد و به فاک رفته با کلی مشکل تو زندگیش,لویی پسر پولدار فوق العاده و خوشبخت,که مدرسه هاشون دقیقا روبروی همدیگن.اونا تو یه پارتی باهم آشنا میشن و شاید این آخرین و تنها چیزیه که بهش احتیاج دارن.
Say Something~L.S [Completed] por gisustylinson
gisustylinson
  • WpView
    LECTURAS 128,064
  • WpVote
    Votos 17,872
  • WpPart
    Partes 40
"یه چیزی بگو...دارم ازت دست میکشم... من فردِ خاصِ زندگیت میشم، اگر تو ازم بخوای... هر جایی بری من دنبالت خواهم اومد... یه چیزی بگو... دارم ازت ناامید میشم..." say something I'm giving up on you... Translator : @blueheartedme_
🆔THIS is US🆔 por mysterious_nh
mysterious_nh
  • WpView
    LECTURAS 41,373
  • WpVote
    Votos 4,211
  • WpPart
    Partes 86
داستان طنز از اتفاقات روزمره بین اعضای واندایرکشن❕ ☠اثرات داستان : 1-شباهت پیدا کردن خنده هایتان به گراز های زخمی💀 2-لبخند زدن به گوشی حتی وقتی که در حال خواندن داستان نیستید📱 3-مرگ💯(معمولا ناشی از خنده زیاد اما مورد هایی هم دیده شده که جان خود را بر اثر سرکوب کردن خنده و ترک خوردن استخوان های داخل بدن از دست داده اند🤗🌷) Have a good day ! Originally by : @nasi_malik_1d (telegram)
12 (l.s)(z.m) -Complete- por toovic
toovic
  • WpView
    LECTURAS 250,502
  • WpVote
    Votos 44,180
  • WpPart
    Partes 58
۴ تا جوجه دانشجو که تنها دغدغه ی زندگیشون نمره ی دانشگاس و فکر میکنن تمام دنیا دور خودشون میچرخه و تنها چیزی که بهش فک می کنن اینه که کرم بعدیشونو کجا بریزن. غافل از اینکه یه اتفاق عجیب انتظارشونو میکشه ! یه اتفاق عجیب؟ شایدم یه موجود عجیب! موجودی که اجازه ورود به این دنیا رو نداره.... کاری که انجام دادن واقعا ارزششو داشت ؟؟ ........ نگاهمو به چشمای یخیش دوختم. تیله های بی روح آبیش نه تنها کمکی به کمتر شدن لرز بدنم نمیکرد بلکه حس میکردم مثل سیاه چاله روحمو سمت خودش میکشید. دستشو اروم بالا اورد و روی فکم گذاشت و از سرمای غیر عادی دستش صورتم مور مور شد. آروم سرمو سمت راست برگردوند. با دیدن بازتاب خودم توی آینه نفسم برید آخه...‌ فقط.... من..... توی آینه معلوم بودم. ⚠️هنگام خوندن فف نخ و سوزن همرایتان باشد.....خطر پاره شدن(از خنده) پارت های اولیه در دست تعمیر میباشد🛂
Blasé ➳ l.s. (persian translation) por ohmahreyeah
ohmahreyeah
  • WpView
    LECTURAS 150,995
  • WpVote
    Votos 25,687
  • WpPart
    Partes 57
من تمومش نمیکنم، تا وقتی که اون مال من شه‌.
Our Destiny (L.S) por Fff_Writer
Fff_Writer
  • WpView
    LECTURAS 1,176,719
  • WpVote
    Votos 128,472
  • WpPart
    Partes 134
"من اسمش رو گذاشتم.... . . . سرنوشتِ ما..."
 This Man Is Dead(L.S) por larry_diary
larry_diary
  • WpView
    LECTURAS 90,435
  • WpVote
    Votos 11,983
  • WpPart
    Partes 17
" این مرد، مرده " ... هری لطفا اینو بدون، تمام چیزی که تا ابد میخوام تویی. تو و چشمات که بدون تکون دادن زبونت با من حرف میزدین، تو و حرفات که وقتای ناامیدیم همیشه کنارم بودین، تو و صدات که توی شب بیداریام لالاییم میشدین، تو و دستات - که بی شک شاهکار خلقتن - که مرحمی میشدین برای خستگیای جسم و روحم، من تو رو میخوام هری اما؛ تو خودت خوب می‌دونی که من همیشه یه ترسو بودم. من رو ببخش. دوستدار تو، لویی ویلیام تاملینسون [ A Larry Stylinson Persian Fanfiction ] [ Written By : @IWontBeTheOne ] Copy right © 2017 IWontBeTheOne - larry_diary