پسرعصبانی به سمتش حرکت کرد و درحالیکه یقه اش رو کشید کنار گوشش زمزمه کرد: تو فکر میکنی میتونی زندگیشو نجات بدی نه؟
اشتباه نکن تو فقط با فدا کردن خودت مرگشو به تاخیر میندازی
نفس عمیقی کشید و دستهی چمدونش رو فشار داد، هنوزم باورش نمیشد به خاطر یک لجبازی مسخره از خونه بیرون زده بود و قرار بود ادامهی روزهای تحصیلش رو توی خوابگاه زندگی کنه.
وانشات کوچولو و سوییت مینسونگ