اکسو
70 stories
His Proxy Destiny by exo_Bl_fiction
exo_Bl_fiction
  • WpView
    Reads 1,677
  • WpVote
    Votes 338
  • WpPart
    Parts 7
☆Name: "His Proxy Destiny" "سرنوشت نیابتی او" ☆Genre: Romance, Forced Marriage, Mperg, Smut ☆Couple: Chanbaek ☆Author: yas_exowhale ♡خلاصه ی داستان: بکهیون، یه جوون یتیم و تنها، پس از نجات جون آقای پارک (رئیس شرکت و حامی‌ش) از یک ترور ناموفق، با درخواستی شوکه کننده رو به رو میشه... "ازدواج با چانیول، پسر نوجوون آقای پارک که هنوز در دبیرستانیه!" و ازش میخواد مدیریت موقت شرکت رو تا زمانی که چانیول بتونه خودش شرکت رو سر پا نگهداره به عهده بگیره. حالا بکهیون باید تصمیم بگیره که وارد این بازی خطرناک بشه؟ آیا میتونه از چانیول محافظت کند؟ بکیون باید بین وفاداری به آقای پارک و ترس از آیندهای نامعلوم یکی رو انتخاب کنه... در حالی که حتی چانیول رو به خوبی نمیشناسه! ____________✨️🍻 -آها... پس تو همون بکهیونی؟ عروسک خیمه‌شب‌بازی پارک هیون سیک!؟ +هاه؟! چی گفتی احمق؟! عروسک؟! من می‌خوام... _حرف هیچکس رو نمی‌خوام بشنوم! دیروز هم گفتم... همین الان این کوتوله رو از خونه‌م ببرید بیرون!
Nyctophilia by MiyunaBBH
MiyunaBBH
  • WpView
    Reads 16,014
  • WpVote
    Votes 3,238
  • WpPart
    Parts 48
به قدری دور از رودخانه‌ی سن و به قدری بالاتر از سطح شهر که بشه ایفل رو درحال چشمک زدن دید، ویلای شیشه‌ای موسیو پارک چانیول قرار داشت. مردم پاریس می‌گفتن خونه‌ی موسیو شب‌ها نامرئی میشه. می‌گفتن خود موسیو هم می‌تونه با سایه‌ها یکی بشه. موسیو پارک مردی با چشمانی همرنگ گردبادِ زمردین بود. تنها. عطرسازی جوان و مدیرعاملی جوان‌تر. مردی که گویا تجسم سکوت به رنگ سیاه بود. مردی که گویا فقط با عطر، قلب یخیش و نگاه منجمدش کمی شبيه به زنده‌ها میشد. موسیو پرده‌های خونه‌اش رو کنار نمی‌زد. دسته گل‌ها و ماکارون‌های سیاه سفارش می‌داد و از روزی که دستور داد یه پیانوی شیشه‌ای براش بسازن، گاهی سایه‌ای از لبخندش رو میشد بعد از آخرین نوت موسیقی نیمه‌شب دید. مردم شهر ندیده بودن اما می‌گفتن موسیو دیگه تنها نیست. درست از کریسمس سالی که موسیو تصمیم گرفت جایی جز خونه‌اش برای شب تولدش باشه. 𝅘𝅥𝅱‌ 𝑪𝑶𝑼𝑷𝑳𝑬𓍯𓂃: Chanbaek 𝅘𝅥𝅱‌ 𝑮𝑬𝑵𝑹𝑬𓍯𓂃: Forced Married, Dark, Romance 𝅘𝅥𝅱‌𓍯𓂃:🔞NC +18 آخرین کتاب از مجموعه‌ی inclination (تمایل، نهاد، شیب، انحراف)
My Heaven Is In The Middle Of Hell by Emil_fiction
Emil_fiction
  • WpView
    Reads 26,709
  • WpVote
    Votes 6,046
  • WpPart
    Parts 66
[My heaven is in the middle of hell ] [بهشت من وسط جهنم][کامل] قرن نوزدهم شهر کوچیک و روستا مانند نزدیک نیویورک! قاتلی که بی رحمانه مردم شهر رو به طور مخفیانه میکشه . جسد اونا در حالی پیدا میشه که خنجر تیزی تو قلبشون فرو رفته و دو تا چشماشون از حدقه در اومده . طوری که انگار اصلا چشمی وجود نداشته . اون قاتل کیه و قصدش از کشتن مردم چیه ‌𖥔 ִ ་ ָ࣪ 𓂃 𓂃 ۪ پارک چانیول ، بازرس و کاراگاه موفق و ساکن در نیویورک. به خاطر اعتراض به دادگاه نیویورک به اون شهر فرستاده میشه تا بتونه معمای قاتل مرموز رو حل کنه . اون میتونه این کارو با موفقیت انجام بده ؟ یا اینکه اونجا درگیر چیزی میشه که هرگز فکرشو نمی کرده؟ پارک چانیول باید دنبال راه فرار از اون شهر بگرده یا دنبال راهی برای موندن؟ باید آرزوی مرگ بکنه یا آرزوی لحظه ای زنده موندن؟ ‌ ִ ་ ָ࣪ 𓂃 𓂃 ۪ Genre:رمنس ، درام ، جنایی ، انگست، راز آلود Couple:چانبک Writer:Emil 🚫این فیکشن ماورایی،تخیلی، خون‌آشامی نیست🚫
Letalis by LordHamin90
LordHamin90
  • WpView
    Reads 7,975
  • WpVote
    Votes 1,179
  • WpPart
    Parts 17
خلاصه: ولیعهد یه کشور که پادشاه ظالمی داره، عاشقِ یه پسر میشه! پادشاهی که حتی به بچه‌های خودش هم بی اعتنایی میکنه و ولیعهدش، کسی که جایگاه پادشاهی رو محکم میکنه، به مرزها می‌فرسته و مقدمه‌ی ملاقاتش رو با مرد مرموز داستانمون فراهم میکنه! دست سرنوشت قراره زندگیشون رو چطور رقم بزنه؟
Enchanter by Linlin_baek
Linlin_baek
  • WpView
    Reads 889
  • WpVote
    Votes 169
  • WpPart
    Parts 2
❉⨾ #Enchanter ❉⨾Writer: Linbunny ❉⨾Editor: Nova ❉⨾ Couple: Chanbaek | Secret ❉⨾ Genre: Omegaverse | Mpreg | Romance | Psychological | Criminal | Smut ╭──────────.★..─╮ این داستان درباره عشقه... عشقی از جنس بارون. یکی مثل بارونیه که روی خاک خشک میباره؛ تلخ و آرومه، اما پر از زندگی. اون یکی مثل بارونیه که از ترس زمین خوردن، خودش رو تو آسمون نگه میداره. بکهیون، امگایی اوتیستیک با سندروم ساوانت، یه پروفایلر (چهرهنگار) تو ادارهی فرعی پلیس سئوله. زندگی آروم و یکنواختش وقتی زیر و رو میشه که میفهمه بارداره... و پدرِ اون کوچولو، کسی نیست جز پارک چانیول، آلفای سرد، مغرور و لیدر تیمش. میون پروندههای تاریک و پر از رازهای پنهون، عشقی شکل میگیره که از جنس بارونه؛ یهجا میباره تا زندگی ببخشه، یهجا میباره تا سیل و طوفان راه بندازه... عشقشون هم نجاته، هم نابودی. ╰─..★.──────────
Lie by byunmihee
byunmihee
  • WpView
    Reads 16,549
  • WpVote
    Votes 3,417
  • WpPart
    Parts 30
همیشه فکر می‌کردم من مثل یه جزیره‌م که با آب احاطه شده‌، با این تفاوت که دریای اطراف من، آدم‌هایی بودن که دروغ می‌گفتن. مدتی که گذشت فهمیدم در واقع این جزیره است که به خودش دروغ می‌گه، از عمق آب در‌اومده؛ ولی خودش رو خشکی می‌دونه. فقط کافیه تا سطح آب یه مقدار بالا بیاد تا جزیره کاملا غرق شه. چه اشتباهی بدتر از دروغ گفتن به خودت؟ [ChanBaek]
Pink Flamingo  by itenkii
itenkii
  • WpView
    Reads 2,092
  • WpVote
    Votes 323
  • WpPart
    Parts 6
"اگه زندگی بعدی وجود داشت، من یه فلامینگو میشم و تو مرداب کثیفی که داخلش گیر افتادم. " (چانبک) امگاورس/کمدی سیاه هشدار: فحاشی، خشونت
زیر نقاب by Shayrad61
Shayrad61
  • WpView
    Reads 1,370
  • WpVote
    Votes 190
  • WpPart
    Parts 19
[فیکشن هنوز کامل نشده ولی به خاطر باگ واتپد میزنه کامل شده] چانیول بازپرس یه پرونده‌ی قتل مرموزه. تنها مظنون؟ بیون بکهیون سی و یک ساله اس ولی هیچ مدرکی وجود نداره و هیچکس باور نمیکنه که این پسر به ظاهر آروم و بی خطر میتونه قاتل باشه . اما بازپرس مطمئنه که عکاس صحنه قتل ها ، خود بکهیونِ. بکهیون میدونه چانیول دنبالشه و از عمد تحریکش میکنه که دنبالش راه بیافته ، هربار که چانیول به اثبات جرم نزدیک میشه بکهیون با یه حقیقت جدید ذهنشو بهم میریزه تا جایی که چانیول دیگه خودشو نمیتونه از این منجلاب بیرون بکشه. ۰ ִ ۫ ּ ♟໑ ׅ ⋆ _تو دنبال قاتلی و اگه قاتل دنبال خودش باشه چی؟ +داری بازی درمیاری! هفت نفر مردن و تو فقط نگاه کردی. _نگاه نکردم!! توی ذهنم ثبتش کردم ؛ گاهی اوقات فکر میکنم این سلول واقعی تر از دنیای بیرونِ بازپرس
Endless February ~|| Chanbaek Au by _bunisa
_bunisa
  • WpView
    Reads 1,855
  • WpVote
    Votes 334
  • WpPart
    Parts 17
یکشنبه روزی معمولی بود. روزی تعطیل که افرادِ شاغل تمام هفته انتظارِ فرارسیدنش رو می‌کشیدند. روزی که زوج‌هایی که به تازگی باهم وارد رابطه شده بودند، سر قرار می‌رفتند و با هدایایی همدیگه رو سرِ ذوق می‌آوردند. روزی که خانواده‌ها دور هم جمع می‌شدند و بوی غذا و صدای خنده‌ها حیاطِ پشتی‌ایشون رو پر می‌کرد. روزی که بچه‌ها از شادیِ تمام شدن تکالیفشون به بازی با عروسک یا حیوانات خانگی‌ایشون مشغول می‌شدند و دقیقا همون روزی که خبر یک جنایت ریشه‌ی ترس رو در دل‌های زیادی گره زد. روزی که پارک چانیول، افسر عالی رتبه و خلبان تک‌خال سابق جت‌های نظامی به جنایتی اعتراف کرد و همه‌ی اخبار و مقالات از پیدا شدن قاتل دو مرد که مدتی پیش به قتل رسیده بودند، خبر دادند. همه‌ی این‌ها در یک یکشنبه‌ معمولی اتفاق افتاده بود. ----❦ 𝘤𝘰𝘮𝘱𝘭𝘦𝘵𝘦𝘥 𖦹 ɴᴀᴍᴇ: فوریه بی‌انتها 𖦹 ᴄᴏᴜᴘʟᴇ: چانبک 𖦹 ᴇɴᴅɪɴɢ: هپی 𖦹 ɢᴇɴʀᴇ: جنایی، روانشناسی، عاشقانه 🥉In #روانشناسی