Farapo21
- Reads 1,866
- Votes 468
- Parts 14
در نهایت... آخر هر روز، تو ظلمات شب، توی این اتاق منحوس، زین امگای تنهایی بود که تا پاسی از شب برای جسپر قصه تعریف میکرد. امگایی که هر روز به امید جوونه زدن بوتههای گل یاس چشم باز میکرد و به امید دیدن دوباره آلفاش چشم میبست.
⭕️زیام - لیام تاپ
هشدار سنی 🔞
** اسامی ذکر شده در داستان هیچ ارتباطی با اشخاص در دنیای واقعی ندارند و صرفا، برای درک و لمس بهتر داستان به عاریه گرفته شدند**