Wanna try (completed) 😶‍🌫️
88 hikaye
AnoTheR tarafından MeHrz82
MeHrz82
  • WpView
    OKUNANLAR 3,428
  • WpVote
    Oylar 631
  • WpPart
    Bölümler 34
خورشیدک! اینو ببین! یه طراحی مناسب برای یه شاهکار هنری! زیباست، دلفریب و شیفته‌کننده! اسمشو میذارم‌ پارمنیدس؛ نظر تو چیه عروسک عسلی؟!
+6 tane daha
I Know Places - Ziam AU tarafından zapsterpiece
zapsterpiece
  • WpView
    OKUNANLAR 59,532
  • WpVote
    Oylar 4,473
  • WpPart
    Bölümler 33
Once Zayn and Liam were husbands. They used to be travellers and visited many places around the world. Unfortunately, they were separated from an airplane accident and forced to take a break from their five years marriage. Liam was missing. Zayn had amnesia. But one day fate united them back, still there was one job Liam had to do. Liam would take Zayn to all of places they had been in before to gain his memory back. Or would he?
Departure [Z,M] (mperg) tarafından Yanamson
Yanamson
  • WpView
    OKUNANLAR 5,659
  • WpVote
    Oylar 1,031
  • WpPart
    Bölümler 26
Departure [Z,M] Completed ■Mperg ■Short story ■Happy end Couple: Ziam (Liam top) Genre: mystery, romance, angst Description: زین مالیک دانشجوی رشته‌ی بیوشیمی بالینی، امپریال کالج لندن هست؛ یک شب چشمانش را روی صندلی‌های دانشگاه باز می‌کند. وقتی تلفن همراهش را از جیبش بیرون می‌آورد با چهارصد و خرده‌ای میسکال از طرف خانواده و دوستانش مواجه می‌شود. به تاریخ و ساعت روی صفحه نمایش گوشی نگاه می‌کند. درست چهار ماه و چهار روز و چند ساعت از آخرین باری که به یاد می‌آورد؛ گذشته است.
+17 tane daha
Disaster chef & blonde teddy bear [l.s] [z.m] tarafından Nili_ya
Nili_ya
  • WpView
    OKUNANLAR 1,053
  • WpVote
    Oylar 203
  • WpPart
    Bölümler 8
یه وانشات از دو ماه اخیر:)💙
+8 tane daha
Tom's Diner tarafından onehedgehog
onehedgehog
  • WpView
    OKUNANLAR 396
  • WpVote
    Oylar 77
  • WpPart
    Bölümler 12
[completed] نشستن پشت پیشخوان روی صندلی‌های پایه بلند همیشه کار موردعلاقم بوده، تماشای جنب و جوش بچه‌ها و آماده شدن سفارش‌ها، با خبر شدن از حالشون و حتی روزهای شلوغ پیوستن بهشون پشت پیشخوان یا همراه گارسون‌ها سفارش گرفتن، همراه شدن با جریان زندگی...همه‌ی دلیلِ بودن همینه، نه؟
Towards the sun [Z.M] [Completed]  tarafından mhdimghdm
mhdimghdm
  • WpView
    OKUNANLAR 2,002
  • WpVote
    Oylar 749
  • WpPart
    Bölümler 9
- بـه سمـت خورشـید - داستان کوتاه هشت قسمتی - short story by blue " ناراحتی؟‌" پسر لبخندی زد. " کاش بودم! همیشه می‌گفت آدم ها وقتی برای کسی ناراحت اند که در اعماق وجودشون باهاشون ارتباط برقرار کردند. من از دوری اون نه بیمار میشم و نه افسرده. برای مرگش خوشحالم " " ولی من از دوری تو بیمار میشم!‌ " " اگه دل های ما به هم نزدیک باشه، بیماری تو به منم سرایت میکنه. اینطوری دردی که از دوری من میکشی بینمون تقسیم میشه غزالِ من! "
maybe tomorrow   شاید فردا tarafından Farapo21
Farapo21
  • WpView
    OKUNANLAR 33,379
  • WpVote
    Oylar 8,186
  • WpPart
    Bölümler 85
[ کامل شده] هیچ وقت به سرنوشت اعتقادی نداشتم . همه چیز برای من بوی اجبار میداد . در سرنوشت کسی شبیه به من ، حتی آزادی هم اجباری بود ☆☆☆ زیام *‌ لیام تاپ * تاریخی _ عاشقانه_انگست_ هپی اندینگ *اسامی ذکر شده در داستان هیچ ارتباطی با اشخاص در دنیای واقعی ندارند و صرفا ، برای درک و لمس بهتر داستان به عاریه گرفته شدند*
+12 tane daha
Courts of shines and stars (ZOUIS) tarafından anoona2001
anoona2001
  • WpView
    OKUNANLAR 5,291
  • WpVote
    Oylar 1,250
  • WpPart
    Bölümler 41
زین یه انسان عادیه که برای اینکه شکم خواهراش و پدرش رو سیر کنه مجبوره شکار بره ولی یه روز که به شکار میره چیزیو پیدا میکنه که مسیر زندگیش رو کاملا عوض میکنه... برگرفته از رمان : a court of thrones and roses 🥀 #1 in #imagine #151 in #onedirection