LaraJeon97
- Reads 6,991
- Votes 1,140
- Parts 12
«اتمامیافته.»
همه فکر میکردن فقط یه طبیب امگاست، یه تنِ نرم واسه شبهای سرد مورکای؛ ولی تهیونگ هیچوقت اونقدر ساده نبود که توی آغوش یه آلفا، فقط بلرزه. اون لبخند خجالتی، اون چشمهایی که به آلفا زل میزد... زیادی همهچیز رو خوب بهخاطر میسپرد. هر شبی که رئیس اسمش رو زمزمه میکرد، یه قدم به چیزی نزدیکتر میشد که هیچکس نمیدونست دنبالش بوده.