Mamacita_01
- Reads 2,007
- Votes 466
- Parts 13
┊Summary:
شبدر داروین...
کلمه غریبیه، وقتی اولین بار شنیدمش انگار همون کلمه ای بود که لازم بود بلندم کنه، کلمه ای که ما رو وارد دنیای شخصیت هامون میکنه... همه چیز از جونگکوک سیزده ساله ای شروع شد که هیچوقت فکرش رو نمیکرد، یه دوچرخه سواری ساده اینطور سایه تنهایی رو روی زندگی خودش و تهیونگ بندازه...حالا بیست سال، تاوان راضی کننده ای برای سرنوشته؟
┊Teaser:
_ باهام بخواب...
_چ...
جونگکوک جراتی به خودش داد و در حالی که تلاش میکرد نگاهش رو از عضلات مرد منحرف کنه با صدای بلند تری گفت:
_ گفتم باهام بخواب!
_ مطمئنی ولیعهد؟ من غریزهی جنسی کنترل نشده ای دارم...
نگاه مستقیم و مطمئنش رو به چشمهای تهیونگ داد و مثل خودش جواب داد:
_ بذار من به فکر اون بخش باشم، من اولین بارمه...تو باید به فکر لذت بردن من باشی!
تهیونگ که تمام این مدت فکر نمیکرد چنین چیزی رو ازش بشنوه، ابروهاش رو بالا فرستاد و نگاهش رو توی اتاق چرخوند:
_ اینجا؟ کلی مهمون بیرونه!
جونگکوک کت جینش رو روی تخت انداخت و در حالی که گرهی کش موش رو از پشت محکم میکرد، لبخندی پر از شرارت زد.
_ دقیقا همینجا...حالا اون درو قفل کن و نشونم بده چی بلدی ببر وحشی!
پیج نویسنده: @sylvie_fic
┊Genres: Romance, Drama, angst, smut
┊Couple: Vkook, Hopemin
┊Writer: Sylvie☀️
┊Up: Saturday