داستان ما شروع شده
نمیدونیم قراره چی پیش بیاد
نمیدونیم تهش چی میشه
شاید تو شخصیت دوست داشتنی برای نویسنده ی داستان من نباشیو زود پاکت کنه، یا برعکس...
من فقط از یه چیز مطمئنم
این رابطه، نه به خواست من شروع شد نه به خواست تو...
اما قراره به خواست منو تو تموم نشدنی باشه...
Zarry💛💚
Lilo💙❤
تنها چیزی که یادم میاد.کوچه ی نیمه تاریک و یه گودال قرمز از خونه...
"ا ین تقصیر تو نبوده زین...تقصیر تو نبود.اینو یادت نره.."
حرفای اخرش این بود...اخرین حرفاش بهم این بود...که تقصیر من نبوده...ولی اگه اون روز من نمیرفتم تو اون کوچه.......
اون روز کی بهم زنگ زده بود؟کی باعث شد برم تو اون کوچه؟کارش چقدر مهم بود؟به اندازه ی جون یه نفر؟!
فکر نمیکنم.........
zarry stylik au
[ completed ]
Book 3
+ اولین باری که اینجارو دیدم انقدر محوش شده بودم که تا مدت ها هر روز به عشق دیدنه این منظره ساعت ها قبل از غروب اینجا منتظر میشستم...به نظرم قشنگ ترین چیزیه که دیدم...
از دیدنه اون صحنه سیر نمیشدم.بالاخره بعد از چند دقیقه که دیگه هوا تاریک شده بود و خورشید کامل غروب کرده بود،برگشتم سمتش...
- ولی من چیزه زیبا تری هم دیدم
با تعجب نگاهم کرد.به چشماش نگاه میکردم و سعی میکردم رنگشو تو اون تاریکی به یاد بیارم...
+ چی؟!چه چیزی میتونه قشنگ تر از این باشه؟!
چند لحظه سکوت کردم...
- این صحنه زیبا ترین چیزی نیست که دیدم،چون از بین میره...چون فقط چند دقیقه توی روز میتونی داشته باشیش...چون شیش ماهه سال،این صحنه رو به خاطر بارون یا برف و ابر از دست میدی.....پس این زیبا ترین نیست...ولی چشمای تو زیبا ترین ترکیبه رنگیه که من تا حالا دیدم...رگه های سبز یشمی ای که از بین یاقوته چشمات رد شده....همراهه اون رگه های سبز-ابی ای که دور تا دوره مردمکتو احاطه کردن.........اینا زیبا ترین چیزایین که من دیدم هری....
*******
وقتی بیدار شی و خودتو تو بدن کس دیگه پیدا کنی چیکار میکنی؟
مطمئنا یه دلیل خاص داره،نه؟
وگرنه چرا باید روحت با روح کس دیگه جا به جا بشه؟!
ولی اون دلیل چیه؟؟؟
zarry stylik au
Book 4
[ completed ]
اون براش خورشید بود ،
در حالی که هر روز از افتاب وجودش خرج میکرد تا به ماهش روح و تازگی ببخشه ...
ولی ماه مجذوب سوسوی رد پای ستاره های دنباله داری شد که برعکس معدود بودنشون ،
بخاطر زیبایی ماه هرشب چنتا ازشون تو خیابون های اسمون تاریک تردد میکردن !