صبر کن، چی؟!
همین الان لوییس تاملینسون سلفیمو لایک کرد!
این یه داستان متفاوت از لریه. و من واقعا از ترجمه کردنش لذت بردم.
امیدوارم شما هم همون اندازه از خواندنش خوشتون بیاد.
سال ها سختى کشيد و تلاش کرد تا به جايى برسه که الآن هس،چيزى که آرزوشو داشت،کارى که بايد انجام ميشد حتى به قيمت جونش.
ولى آيا ميتونه به انجام برسونتش يا عشق مسير زندگيشو عوض ميکنه؟!
آيا زندگيش همينطور سياه ميمونه يا ميتونه با انتقام گرفتن يه بار ديگه به ديواراى قلبش رنگ سفيدو هديه بده؟!
تنها سرگرميش گذروندن زندگيش بود.اون توى وضعيتى بزرگ شده بود که به جز گذران زندگيش چيزى ياد نگرفته بود.هيچوقت هيچ احساسى به دنياى اطرافش نداشت ولى شايد اين فقط به اين دليل بود که دنيا هم واسش احساسى خرج نکرده بود.
اون نميتونست قبول کنه ولى واقعيت زندگيش ايجاب ميکرد با احساسش کنار بياد.
اون با چنگ و دندون بفکر نجات زندگيشه و اين عاقلانه ترين کار ممکنه.
﹏﹏﹏﹏﹏
هشدار:داستان داراى صحنه هايى هست که خوندنش براى همه مناسب نيست.
﹏﹏﹏﹏﹏
زين ماليک
باربارا پالوين
هرى استايلز
مکس جورج
لويى تاملينسون
نايل هوران
جيد فيروال
ليام پين
کايلى جنر
نيتن سايکس
گى بودن گناهه.
تتو كردن گناهه.
سكس داشتن قبل از ازدواج گناهه.
بودن با لويى گناهه، هرى اينو ميدونه.
اون ميدونه بودن با اون مرد مخالف هر چيزيه كه اون باور داره.
اما حتى اگر اون مذهبيه ولی هنوزم كنجكاوه.
***
*this book is translate by page and its not allowed to copy*
"ه-هری لطفا"
گریه میکردم و دستامو به حالت دفاع جلو صورتم نگه داشتم.چشماش تیره شده بود
مچ دستامو محکم گرفت به چسبوند به دیوار نفسش به صورتم میخورد و بوی گند الکل از دماغم بالا میرفت
"خفه شو!"
ناخونای کوتاهشو تو بازوم فرو کرد و از درد لرزیدم
ولم کرد و به جاش یه مشت از موهامو گرفت..پرتم کرد رو زمین و از درد فریاد زدم
اشک توی چشمام داشت جمع میشد و من محکم پلکامامو رو هم فشار دادم...
"پاشو..."
سریع چشمامو باز کردم و به زحمت روی پاهام وایسادم...
تی-شرتمو گرفت تا منو به خودش نزدیک تر کنه و خم شد که همسطحم بشه
چشاش مستقیم تو چشمای من خیره شده بودن و داشتن اتیششون میزدن
حس کردم سرما از ستون مهره هام پایین رفت،لبمو از ترس گاز گرفتم
"چند بار باید بهت بگم؟ تو.مال.منی"
***تو کل زندگیش پوچ بوده،بی معنی بوده،یه عوضی بوده!
اگه بخواد حساب کنه با چند تا دختر خوابیده و بدبختشون کرده،حساب از دستش در میره!
حالش از رابطه با دخترا بهم میخوره ولی دیگه عادت کرده هرشب با یکی بخوابه!
پدرش یه سرمایه دار خیلی بزرگه که میخواد پسر 20 سالشو یه کم عاقل کنه!چجوری؟به عنوان نماینده ی خودش تو یه بیمارستان روانی!!
لویی حالش از اون جا بهم میخوره تا اینکه...
اتفاقی به یه پسر بر میخوره!
یه پسر 18 ساله با یه عالمه آرزو...
پسری که لویی اسمشو میذاره《روانیه کوچولو》... صحنه های +18 زیاد داره! اگه نمیتونین من اون قسمتا هشدار میدم ردش کنین،اگه هم دوست دارین...
here u GOOOOOOO!!!!!!! ^_____^
.
.
Instagram :
@theropeholdtheanchor