SarvnazAhmadi9
- Reads 8,042
- Votes 670
- Parts 17
لونایی که از همون اول نحس میدونستنش
و قبل اینکه تاجگذاری کنه
با یه نقشه اتاقشو آتیش میزنن
و آلفایی که درست جلوی چشاش شاهد سوختن جفتشه بدون اینکه کاری از دستش بر بیاد .
......................................................................
سوزش بدی رو روی صورتش حس میکرد ولی قدرتی توی خودش نمیدید تا بتونه از سوزشش جلوگیری کنه . چشای به رنگ خونش از حجم زیاد دود داخل اتاق از اشک پر شده بود و نمیذاشتن اتفاقاتی که داشت میافتاد رو واضح ببینه .
+ سرفه ... سرفه ...یکی ... سرفه ... ک.کمک ... سرفه سرفه ... کنه ... ته ...سرفه
کم و بیش از بین چشای نیمه بازیش دید که یهو در اتاق باز شد . اولین چیزی که به چشمش اومد دو مردمک طلایی رنگ بود و زمزمهای که به سختی به گوشش رسید .
- کوکی ...
چند قدم جلو اومد اما نرسیده بهش شاهد عقب کشیدنش توسط سربازا شد . ناخودآگاه دستش به دنبال اون فرد بالا اومد .
+ ته ... سرفه ... ته
قطرههای اشک از چشاش پایین میریختن و روی لپ های لطیف و سفیدش میغلتیدن .
به پشت برگشت و دو نفر دیگهای رو هم که مثل خودش تو این اتاق حبس شده بودند و بدنشون پذیرای آتیش شده بود ، دید .
درد تمومی نداشت و کم کم امونشو می برید . هق از ته دلی زد .
+ ته ... نه ...سرفه ... ته ... سرفه ... نمی خوام .. ته ...
قبل از اینکه چشاش روی هم بیفتن زیر لب گفت .
.................................