هری فهمید اگر میخواد زنده بمونه باید بین لبای زین نفس بکشه!
شکار معصومیت یک پرنس زیبا واقعا ستودنی بود!
دست زین پایین رفت و هری لبشو محکم گاز گرفت ؛
کمربند اون حوله ی مزاحم رو از جاش کند..
دست مرد لای رونش حرکت کرد.
حس میکرد ملافه های زیرش الانه که آتیش بگیرن!
طولی نکشید که وجود ناگهانی زین رو تو خودش حس کرد!
چنگ دردناکی به ملاف ه ها زد و پایین تنش از درد کمی بالا اومد!
برای اینکه وارد پسر شه عمیق تر فشار اورد و جیغ هری ندا از موفق شدنش رو داد!
لذتی اشتباهانه از پلکای خیسش تا بند بند انگشتاش رو به سر رفتن بود!
قرار بود بعد از این چی بشه؟
صدای سرد مرد به پوست صافش شلاق زد " با طلوع آفتاب ویلا رو ترک میکنی! "
نه...نه اون نمیتونست انقدر بی رحم باشه...
واسه من مهم نیست شما چی صداش میزنید!
شیء؟!
اسباب بازی؟!
آشغال؟!
من عاشقشم...
حالا اگر میتونین واسه نابودیش تلاش کنین
اما
اگر چیزیش بشه شما قاتلین
چون منم با اون کشتین...
داستان ما شروع شده
نمیدونیم قراره چی پیش بیاد
نمیدونیم تهش چی میشه
شاید تو شخصیت دوست داشتنی برای نویسنده ی داستان من نباشیو زود پاکت کنه، یا برعکس...
من فقط از یه چیز مطمئنم
این رابطه، نه به خواست من شروع شد نه به خواست تو...
اما قراره به خواست منو تو تموم نشدنی باشه...
Zarry💛💚
Lilo💙❤