"Compelet"
- با من ازدواج کن ژنرال.
- این یه دستوره سرورم؟!
چی میشه اگه بیشترین اختیار رو در کشور داشته باشین اما نتونین کاری انجام بدین به خاطر تبعیضهای جنسیتی؛ کیم تهیونگ به عنوان یه شاهزاده که امگا متولد شده تا قبل از ازدواج هیچ اختیاری برای امور کشور نداره به خاطر قانون «امگاها حق سلطنت ندارن» شما بودین چیکار میکردین؟
کاپل: کوکوی
کاپل فرعی: یونمین
ژانر: رمنس، سلطنت مدرن، امگاورس، ازدواج اجباری، انگست
🥇#عاشقانه #royal
🥈#taehyong
🏅
Writer: blumer
خلاصه : تهیونگ امگایی که برای کارشناسی بورسیه دانشگاه هنر نیویورک رو میگیره و با هوسوک و رزیتا و جونگکوک همخونه میشه ...
البته که زندگی در کنار جونگکوک براش بدون دغدغه نخواهد بود چون هردو دچار عشقی میشن که ازش فرارین ....
بخشی از داستان :
دیگه نمیتونست جلوی احساساتش رو بگیره!
انگار تک تک سلولهای وجودش، از بیرحمی اون فرشتهی شکلاتی به درد اومده بود.
چشمای قرمز و اشکآلودش رو به موجودی که، هر پلک زدنش قلبش رو زیر و رو میکرد، دوخت.
با دیدن چشمان اشکی تنها عشق زندگیش، حالش ویرون تر شد. دستای لرزونش رو به صورتش کشید تا شاید آروم بشه.
با صدای گرفته و بمش گفت:
-من نمیدونم تو از من، توی تصوراتت چه هیولایی ساختی شکلات؛ اما من بدون تو خوب بودم.
بیقراریش بیشتر شد و فریاد کشید:
-من بدون عشق تو بهتر از این ها بودم. تو منو عاشق خودت کردی و باید مسئولیتش رو قبول کنی...!
____________
کاپل اصلی :کوکوی
کاپل های فرعی :هوسوک_رزیتا/نامجین / سیکرت کاپل
ژانر: امگاورس، کمدی، عاشقانه، درام
داستان بیشتر محوره کوکوی میچرخه و برای کاپل دیگه ای این فیک رو شروع نکنید
#kookv#کوکوی#bts
Couple: Kookv
Genre: Omegaverse-Mpreg-Smut-Angst
-خودت گفتی من در حدی نیستم که تو آلفام باشی! اذیتم کردی..بدون اینکه کاری کرده باشم هزاربار تحقیرم کردی..من حتی اسم تورو هم نمیدونستم اما جوری باهام رفتار کردی که انگار دلیل تموم بدبختیات منم..
+تو هیچوقت نمیتونی اون روزا رو فراموش کنی، نه؟
تهیونگ امگا 18 ساله که برای نجات زندگی خواهرش مجبور به تن دادن به ازدواج با آلفا 25 ساله میشه؛ اما اگه آیندهاش رو میدید دوباره حاضر به این فداکاری میشد؟
When A Star Disappears
وقتی ستاره ای ناپدید میشود (فصل دوم)
-تمام شده-
قسمتی از فیک:
- میدونی اولین بوسه ی دنیا چطوری شکل گرفت؟
جونگکوک نگاه خمارش رو به تهیونگ دوخت و حلقه ی دست هاش رو دور گردن تهیونگ محکم تر کرد:
- نه... چطور...
تهیونگ نگاهی به لب های جونگکوک انداخت و بعد زمزمه کرد:
- تو زمان های قدیم یک زن و مرد پینه دوز بودن که یک روز مرد وقتی دست هاش بند بود یه تکه نخ رو با لب هاش کند و بعد... به زنش گفت بیا این رو از لب من بردار و وصلش کن! زن هم که دستش سوزن و وصله بود اومد نخ رو برداره دید دستش بنده! به ناچار با لب هاش برداشت... شیرین بود.... خوششون اومد... ادامه دادن...!
جونگگوک با شنیدن این داستان خنده ای کرد اما با نزدیک شدن سر تهیونگ خنده روی لب هاش محو شد و آب دهانش رو به سختی قورت داد:
- اما... تهیونگ ما دستامون بند نیست...
تهیونگ پلکی زد و به چشم های جونگکوک خیره شد:
- ولی شاید خوشمون اومد...
writer: @Moonlike_Rmy
couple: Vkook
Genre: Drama. Romance. Smut