داستانی آمیخته در قالبه عشق و درد.
داستانه عاشقانی که درنهایت تنها راه جدایی ست .
داستانی که درد را لذت بخش جلوه میدهد
.بی دی اس امـ.
.معماییـ
.گیـ.
.فورسامـ.
.ددی و لیتل بویـ.
_ نشستم کنار پنجره، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم..
+ بعدش رفتی دنبالش؟
_ نه ، یه پاکت سیگار کشیدم ، گفتم شاید برگرده..
+ بعدش چی؟ رفتی دنبالش؟
_ نه رفتم همه وسایلش رو جمع کردم که ی ادگاری ازش نمونه...
+ انداختی دور؟؟
_ نه، گذاشتم تو انبار..
+ باید از شرشون خلاص میشدی...
_ دیوونه شدی احمق؟ شاید برگرده!
- چند روز دیگه میشه دو هفته که با هم زندگی میکنیم. شروع به حل پرونده کردیم. من راجع به پرونده ها مینویسم. مشکل پام برطرف شده و خانم هادسون وقتایی که تو نیستی بهم میگه حال تو هم بهتر شده! و من شنیدم وقتی لوکاس گفت که تو قبلا با مرد ها قرار میزاشتی. فکر میکنی شانس اینو داشته باشم که بیشتر بشناسمت؟ نه به عنوان یه همخونه... به عنوان یه... یه قرار.
شرلوک در جواب فقط تونست به چشمهای جان نگاه کنه و فکر کنه اگه زندگی رنگ داشت، رنگ چشمهای اون بود.
همه چیز پس از دو گانگی تمام نمیشود .
مردِ چهار شانهی داستان زندگی اش ، هرگز فریب نمیخورد . چون خودش را مانند عقابی میدید که می توانست فرصت را مانند جگر از پیکره ی بد شانسی بیرون بکشد . ولی چه می شود که در این میانه ، خشونت و لذت را در هم آغوشی با جاسوئیچیِ مو طلایی پیدا کند ؟