The last feeling
The last feelling... به لباس های پاره پوره ی تنش نگاهی انداخت... به دست های خونیش... به چشم های باز بی روحی که بهش خیره بودن؛ نبض نداشت اما بدنش هنوز گرم بود. couple: vkook میگن توی زندگی از کنار هرکسی که رد میشی مطمئنا قراره نقشی توی زندگیت داشته باشه اما من همیشه دعا میکنم که حتی هیچ پرنده ای از ده کیلومتری آسمون خی...