میتونی هر چقد دلت خواست با اون عوضی که چشاشو روت قفل کرده برقصی، بذار محکم بچسبونت به خودش. میتونی هر چقد دلت خواست به اون یارو که که دستاتو گرفته لبخند بزنی، ولی یادت باشه آخر شب کی میبرت خونه و تو بغل کی میخوابی. پس عزیزم ، آخرین دور این رقص کوفتی رو برا من کنار بذار.
هری به معلم نیاز داره وگرنه در غیر اینصورت نمیتونه کلاس سال بعدشو قبول بشه، اما آموزش قرار نیست درمورد یاد دادن درسهای مدرسه بهش باشه
یا
داستانی که توش لویی به هری یاد میده چطور به فاک بره.
#2 in fanfiction
all rights reserved to LarryGeneration.
this story contain sexual tension
اونا انسان های متفاوتی بودن که فکر های یکسانی ذهنشون رو پر کرده بود...
انتقام...
تاج و تخت...
زنده موندن...
درون قلب هاشون آشوبی به پا شده بود که ذرهای به جنگ بین کشورهاشون نمیرسید...
عشق...
وابستگی...
مرگ... و در نهایت باز هم انتقام.
روزها نقشه میریختن و شب ها، موریانههای درون مغزشون خواب رو از اونا میگرفت.
اونا میکشتن تا کشته نشن...
روی همه چیز پا میذاشتن تا خودشون لگد مال نشن...
اما آیا میشه عشق رو لگد کرد؟
Larry+ziam
از درد به خودش میپیچید و گریه های بچگانش تو کل اون کوچه ی تاریک طنین مینداخت.صدای خنده های اون آدمای مست هنوز تو گوشش بودن...آخه چرا از درد نمیمیره؟چرا این کابوسا تموم نمیشن؟آخه اون فقط یه پسر بچه کوچولوعه!
___________________________________
💚💙👬 👬💛❤