دراکو
4 historias
Let's help each other (Persian version) por black_nots
black_nots
  • WpView
    LECTURAS 1,062
  • WpVote
    Votos 117
  • WpPart
    Partes 2
وقتی دو رقیب مجبور به حرف زدن میشن تا حوصلشون سر نره، دوستی ذهنی بینشون ایجاد میشه. ولی وقتی دریکو ملفوی و هری پاتر ، راز هایی که بقیه دوستاشون نمیدونن رو فاش میکنن، تصمیم میگرین که به هم دیگه کمک کنن‌. *این داستان توی قطار سال شیشم موقع برگشت به خونه اتفاق می افته* امیدوارم ازش لذت ببرین ❤
♠️King of spades♠️ por huntedmoons
huntedmoons
  • WpView
    LECTURAS 81,625
  • WpVote
    Votos 10,965
  • WpPart
    Partes 50
❌لطفا این فیک را بدون اجازه و رضایت بنده جایی منتشر نکنید⛔️ سپاس از درک و فهم و شعور‼️ ⚫️فصل اول (تمام شد) ماه و خورشید.. عشق و نفرت.. ... تاریکی و نور.. .... دنیا با هم در تضاده... اما خوشگلیش به همینه که باید یه بد باشه تا خوب به چشم بیاد باید مرگ باشه.. تا زندگی جریان پیدا کنه... -------- ۱۰/مهر/۱۴۰۰ بچه ها سلام این اولین تجربه ی داستان نویسی من هست چون عاشق شیپ‌ این دوتام (هری و دراکو) اولین داستانمو با اینا شروع کردم🙂🤝 زیباترین شیپی که دنیا به خودش دیده♠️ کاور هم کار طراحیش برای خودمه😎عررررر امیدوارم لذت ببرید😍 راستی من عاشق توصیف کردن هستم امیدوارم خستتون نکنه و هرچیزی که تو ذهنم هست بتونم بهتون نشون بدم اگر داستان بلند دوست داری این فیک رو دنبال کنه✌🏻 حتما برام نظر انتقاد پیشنهاد بذارین میخونم و پاسخ میدم زود زود براتون داستان رو اپ میکنم مثلا روزی چندتا پارت😎
flowers on my skin|drary por _sev_iiin
_sev_iiin
  • WpView
    LECTURAS 15,897
  • WpVote
    Votos 1,802
  • WpPart
    Partes 25
-درحال ادیت- "نتونستم جلوش رو بگیرم، اولش مثل یک دانه ی کوچیک توی قلبم نشست و بعد بزرگ شد، با بزرگ شدنش کنترل و پنهان کردنش هم سخت تر شد، بعد مثل یک شاخه ی بزرگ و قوی کل من رو احاطه کرد و من فقط-فقط نتونستم جلوش رو بگیرم." دریکو دستش که هنوز روی شانه هری بود را به سمت صورتش آورد.چانه او را گرفت و بلند کرد.هری را که نگاهش بر روی زمین بود،وادار کرد تا به او نگاه کند.لبخند کوچکی به هری زد. "مقاومت نکن.بذار روحت با روحم قاتی شه.بذار فقط‌‌ تمام وجودم از تو پر بشه،بذار فقط اسم تو روی لب‌هام جاری بشه. بذار فقط صدای تورو بشنوم،بهم اجازه بده تا با بوی تن تو مست شم،بهم اجازه بده تا چشمان خاکستری ام فقط در چشمان جنگلی تو غرق شه." هری از حرف های او تعجب کرد،اما نتوانست جلوی درخشش چشمانش را بگیرد.دریکو لب هایش را با زبانش خیس کرد و با صدای ملایمی که هری هرگز قبلاً نشنیده بود به سخنانش ادامه داد:"بذار پوستت رو لمس کنم، بذار گلها روی پوستت شکوفا شن." _ __ __ _ پروردگارا،به مردی همچو زیبایی بهار عشق ورزیدم.با موهایی که گل بابونه آغشته در آن است. پروردگارا،آن مرد به مردی همچو زمستانی سفید عشق ورزید. با موهایی که از نور زیبا و فریبنده ماه می‌درخشد. "Persian Translation" cr:@malfoyunyesilelmasi
gray snow por OTAKO_Leora
OTAKO_Leora
  • WpView
    LECTURAS 14,656
  • WpVote
    Votos 1,259
  • WpPart
    Partes 33
هری دیگر مانند قبل نمیخندید . او حتی گریه هم نمیکرد ؛ جسم بیروح او در بغل معشوقه اش تنها دلیل زنده ماندن او؛ بود . " حاضرم هر کاری انجام بدم تا یکبار دیگه بخندی "