LiberteNovels
زمانی که توی پایگاه نظامی آمریکا توی کابل حوصلهم سر رفته بود، گریه کردم و یکی از سربازها مجبور شد من رو بیرون ببره؛ اما من خیلی شیطونی کردم و گم شدم. خیلی اتفاقی پسربچهای رو دیدم که اتفاقا همسن و سال خودم بود. اون پسر ازم خواست باهاش بازی کنم. ما داشتیم با هم بازی میکردیم که یهو صدای شلیک گلوله شنیدم. وقتی دیدم خون روی صورتم پاشیده، فهمیدم که اون پسر رو با گلوله زدن! وقتی روی زمین افتاد، پشت سرش نیروهای آمریکایی رو دیدم که تفنگ به دست ایستاده بودن. خیلی ترسیدم از اینکه من رو هم نشناسن و بهم شلیک کنن؛ اما اونها با عجله نزدیکم شدن و خاک لباسهام رو تکوندن. اونها به اون پسر شلیک کرده بودن، چون نزدیک من اومده بود! نزدیک منی که نوهی فرماندهشون بودم! اما اگر من نوهی مافوقشون نبودم و یکی از همون بچههایی بودم که توی اون شهر زندگی میکرد، من هم همون لحظه میمردم؟
༺ Liberté Novels ༻
Name: Andromeda
نام داستان: آندرومدا
Couple: Vkook, HopeMin
کاپل: ویکوک، هوپمین
Crime, Mystery, Melodrama, Romance, Angst, Smut,
جنایی، رازآلود، ملودرام، عاشقانه، غمانگیز، اسمات
■ A Novel By Belladonna ■