به نام خدا
«من حرفهات رو نه، بلکه چشمهات رو باور کرده بودم.
من عشق رو توی چشمهات دیده بودم و به دوست داشتنت ایمان آورده بودم.
یعنی دروغ بود؟.. یعنی چشمهات دروغ میگفتن؟
پس چرا من حتی از رایحهات هم بوی عشق رو احساس کردم.... همون شبی که تا صبح توی بغلت بودم.»
کاپل: تهجین
ژانر: امگاورس - امپرگ - عاشقانه - درام - اسمات🔞
توجه: فیکشن کاملا تخیلی بوده و هیچ ارتباطی با زندگی واقعی آرتیستها نداشته
توی خلاصه نویسی اصلاً خوب نیستم ولی دلم نمیاد اینجا خالی بمونه
پس؛
تهیونگ به عنوان یهمعلم وارد روستا میشه تا به بچه ها درس بده
و جین یکی از شاگرداس ولی برای دانش آموز ابتدایی بودن یکم سنش بالاست