Mamacita_01
- Reads 3,195
- Votes 661
- Parts 2
┊Summary:
( این بوک افتر استوری فیکشن دزیرهست که خود بنده نوشتمش)
ما از شهر های زیادی گذر کردیم، عشق ما توی سئول جوونه زد، به مارسی رسید و شکوفه داد، شکوفه هامون پر پر شدن و مارو به شهر آبها رسوندن، چند سال گذشته ژنرال؟ چند ساله که دست به کلتت نزدی؟ شاید نشونه خوبی باشه، نه؟ شاید به این معنیه که خیلی وقته آرامش رو توی نگاه هامون احساس میکنیم...
هیچکس نمیدونه ولی قصهی ما خیلی عجیب تر بود، درست از وقتی پا به ونیز گذاشتیم، و این تازه شروع همه چیز بود...
┊Teaser:
با ذوق به سمت کانتر بار کافه رفت و با دور زدنش، خودش رو به تلفن رسوند، در حالی که یک گوشش به موسیقی فرانسوی دلنشینی از چارلز ترنت بود، چشمکی برای مورگان که با تماشای جونگکوک میخندید، زد و شماره تهیونگ رو گرفت. چیزی نگذشته بود که صدای بم و دلنشینش به زبان فرانسوی توی گوشش پیچید.
_ بفرمایید.
_ روز بخیر ژنرال!
لحظه ای مکث و سپس دوباره با صدای مرد قلب جوان پسر به لرزیدن افتاد.
_ این صدای زیبای اوژنی منه؟
_ بله بله موسیو...سرت شلوغه؟
_ برای تو؟ هیچوقت!
پیج نویسنده: @sylvie_fic
Couple: Vkook
Sub Couple: Hopemin
Genre: dram, Romance, angst, Smut
Writer: Sylvie
Telegram: @Callmesylvie