Quiwel_
- Reads 138,375
- Votes 14,238
- Parts 74
« آخرالــزمان; مردگان برمیخیزند »
جئونجونگکوک، افسری بیتجربه اما جسور که زیر غبار شهر جنگزده و بمبخورده، هدفی جز مبارزه کردن نداره، خودش رو مقابل سردستهی جیببرهایی میبینه که به هیچچیز جز موتورِ زیر پاهاش و سیگارهایی که دود میکنه، اهمیت نمیده. اونها نفرت رو داخل رگهاشون حس میکنن، حتی با اینکه جنازهها و ساختمونهای درحال فروپاشی، زندگیشون رو تهدید میکنه. غرور، از نگاههای تند و تیز هردو مثل سایهای روی شهر افتاده؛ اما درنهایت نگرانیها و اتفاقات مرگبار، جنگ و گریز از دست جنازههای پوسیده، هردو پسر رو میون چنگالِ ناآشنای عشق گیر میندازه. حالا جدالِ واقعی، بین قلبِ شیفتهی خلافکار و دلدادگی افسر، اتفاق میفته.
⋄ برشی از فیکشن:
_تو یه حرومزادهای!
_معمولا همکارهات زیاد این واژه رو برامون بهکار میبردن؛
ولی میدونی جئون؟ شنیدنش از لبهای تو خاصتره!
-
_هرکسی جرئت کنه و دستش رو برای مشت زدن به من بالا بیاره، اون رو به زمین میکوبم ولی تو جونگکوک... هرچقدر دلت میخواد میتونی سیاه و کبودم کنی. من فقط بیحرکت میشینم و نگاهت میکنم، همین...!
-
_این وقت شب تنهایی کجا رفتی؟ میخوای مثل یه ویرانگر
شهر رو دوباره خاکستر کنی؟
_من یه شکارچیام که داره توی تاریکی