aTablisi's Reading List
4 stories
دست نوشته های باران خورده  por Ophelia_moon_uranus
Ophelia_moon_uranus
  • WpView
    LECTURAS 1,863
  • WpVote
    Votos 200
  • WpPart
    Partes 16
وضعیت : در حال آپ شروع : ۱۴۰۲/۱۰/۵ پایان : _/_/_
Maybe someday... por DreamHigh375
DreamHigh375
  • WpView
    LECTURAS 60
  • WpVote
    Votos 13
  • WpPart
    Partes 3
بلکه یک روز بتوانم دوباره ببینم اش ... ولی آیا میتوانم ببخشم بعد تمام اتفاقات ۱۵ سال گذشته!
maybe tomorrow   شاید فردا por Farapo21
Farapo21
  • WpView
    LECTURAS 32,374
  • WpVote
    Votos 8,177
  • WpPart
    Partes 85
[ کامل شده] هیچ وقت به سرنوشت اعتقادی نداشتم . همه چیز برای من بوی اجبار میداد . در سرنوشت کسی شبیه به من ، حتی آزادی هم اجباری بود ☆☆☆ زیام *‌ لیام تاپ * تاریخی _ عاشقانه_انگست_ هپی اندینگ *اسامی ذکر شده در داستان هیچ ارتباطی با اشخاص در دنیای واقعی ندارند و صرفا ، برای درک و لمس بهتر داستان به عاریه گرفته شدند*
داستان واقعی زندگی من por miss__elham
miss__elham
  • WpView
    LECTURAS 2,656
  • WpVote
    Votos 233
  • WpPart
    Partes 9
حدودا ساعت دوازده، یک بعداز ظهر بود که زنگ مدرسه خورد و یه نفس راحت کشیدم اه اصلا حوصله نداشتم دلم میخواست برسم خوونه و به مامان زنگ بزنم دلم واقعا برای صداش تنگ شده بود..دیشب مامانو برده بودن بیمارستان دوباره حالش بد شده بوود..خیلی بد..مامان سرطان داشت و لی خیلی زیبا و قوی بود..کیفم و برداشتم و اروم اروم پله های مدرسه رو اومدم پایین..وای صبرکن...یه لحظه وایسا...این صورت چقدر آشناس..مامان تویی باورم نمیشه..وای موهاشووو..اومدی دنبالم....با صدای یکی از بچه ها که چرا جلو راه وایسادی به خودنم اومدم و..ادامه دادم..اون حالاحالاها اونقدر خوب نمیشه که بیاد بیرون..بیاد دنبالم و تا خونه اونقدر دم این مغازه ها نگهش دارم تا برام بستنی بخره..خیره به آسفالت قدم میزنم..تنها کاری که میتونم بکنم اینه که سرطان بگیرم تا وارد بخش سرطانی ها بشم...هنوز بچه ها رو میدیم که دست در دست ماماناشون میرن خونه..آخه یکی نیست بگه چرا مامان من؟؟؟ از خدا دلگیرم...چرا من باید تنها برگردم....رسیدم خونه ی مامان بزرگ...آخه مامانم به خاطر مریضیش یه مدته اینجاس ماهم چهارتا وسایل بردیم و یه مدته اینجا میخوابیم..