[ C o m p l e t e d ]
لویی یه پری ظریف و کوچولو و حساسه که دوست داره از دید بقیه ترسناک باشه و هری به مردم صدمه میزنه... طبیعتا این دو تا از هم متنفرن!
با حضور لیام، گرگ بزرگ و نه چندان بد، که انسانها نقطه ضعفشن. زین، یه انسان با ظاهری فوق العاده زیبا و نایل، خدای عشقی که دوست داره کارش آسونتر باشه.
•Persian Translation
#1 in PersianTranslation
#1 in Styles
#1 in Tomlinson
#1 in Stylinson
Original Story by:
@itjustkindahappened
Cover: All rights belong to the artist.
[ اخطار❌
این داستان دارای محتوای ترسناک و ماوراء طبیعه است و ممکن است برای همه مناسب نباشد! ]
و من، آخرین بازماندهی جدال با مرگ بودم اما فراموش کردم که مرگ قرن هاست که پیروز میدان است.
Cover by: @infectedFantasy
#1 in Horror
#4 in ziam
#5 in sad
کلاغ روی شاخه درخت خشک بال باز کرده بود و با تداعیگری مرگی که به سراغ آدمی نمیاومد، لویی رو وادار میکرد به ناگزیر قدم برداشتن در ورطه سقوط و دویدن لبه پرتگاه. هری احساس میکرد تنش در گور و در اون انبوه انبوده جسد خوابیده. حال اون دو رو فقط مردگان میدونستن.
وضعیت: پایان یافته.
نگریستنِ تو شاید از همان شب اول اشتباه بود...
آن شب که چشم در چشم تو نهادم، نگاهم به بند چشمانت گره خورد و دگر باز نشد.
این بند آنقدر پرورش یافت و ریشه زد که عطرِ برگ های سبز آن، نجوای تپش قلبم را به "با تو بودن" دوخت و وادارم کرد به دنبالش تا "تو" بیایَم.
طنابی که مقصد آن، به تو میرسید. تویی که در خانه ی امن و آغوشِ گرمی بی پروا میخندیدی که از بیرون به زمستانی بی پایان شباهت داشت.
مقصدی که برای بارها و بارها مرا به یک جمله رساند:
«نگریستنِ تو از همان شب اول اشتباه بود!»
_ولی من لایق خداحافظی بهتری بودم.
+هیچکس خداحافظی نمیکنه مگر اینکه دوباره بخواد ببینتت ، بدون خداحافظی رفتم چون دیگه هیچوقت نمیخواستم تا آخر عمرم ببینمت.
🎀[درحال ادیت]🎀
زمان اپ : هروقت به شرط برسه.
حاوی اسمات🔞
هپی اند🔥
نویسنده:سامینا🫀