zizx_gmb
- Reads 796
- Votes 130
- Parts 3
نگریستنِ تو شاید از همان شب اول اشتباه بود...
آن شب که چشم در چشم تو نهادم، نگاهم به بند چشمانت گره خورد و دگر باز نشد.
این بند آنقدر پرورش یافت و ریشه زد که عطرِ برگ های سبز آن، نجوای تپش قلبم را به "با تو بودن" دوخت و وادارم کرد به دنبالش تا "تو" بیایَم.
طنابی که مقصد آن، به تو میرسید. تویی که در خانه ی امن و آغوشِ گرمی بی پروا میخندیدی که از بیرون به زمستانی بی پایان شباهت داشت.
مقصدی که برای بارها و بارها مرا به یک جمله رساند:
«نگریستنِ تو از همان شب اول اشتباه بود!»