دازای چویا✓
15 stories
SHards OF Him  by Authornimchan
Authornimchan
  • WpView
    Reads 3,036
  • WpVote
    Votes 273
  • WpPart
    Parts 20
در پایان فقط دروغ های شیرین باقی موندن. تو به من گلی دادی. یه رز سرخ، به همراه عشق فراوانی که هیچ وقت تو زندگی نداشتم. اما عزیزم، من هیچ وقت نمیدونستم که اون یه گل شیطانیه و تو شیطان من بودی. و حالا تو سقوط جاودانه من هستی...
Suffer as always  by NaromiOsamu
NaromiOsamu
  • WpView
    Reads 4,480
  • WpVote
    Votes 531
  • WpPart
    Parts 19
I'm afraid he will come As always just in a corner of the dark I hear his voice "Suffer as always" میترسم که بیرون بیاید مثل همیشه در گوشه ای از تاریکی صدایش را میشنوم " مثل همیشه رنج بکش "
The Face On The Tree  by Authornimchan
Authornimchan
  • WpView
    Reads 4,209
  • WpVote
    Votes 559
  • WpPart
    Parts 13
من همین حالا هم فراموش کردم که تا به حال چند بار به خاک سپردمت عشق من ...
𝕾𝖙𝖆𝖗𝖙 𝖆𝖓 𝖊𝖓𝖉  by NaromiOsamu
NaromiOsamu
  • WpView
    Reads 9,941
  • WpVote
    Votes 1,362
  • WpPart
    Parts 29
𝕿𝖍𝖆𝖙'𝖘 𝖗𝖎𝖌𝖍𝖙 ... 𝖑𝖔𝖛𝖊 𝖎𝖘 𝖓𝖔𝖙 𝖘𝖔𝖒𝖊𝖙𝖍𝖎𝖓𝖌 𝖎 𝖈𝖆𝖓 𝖚𝖓𝖉𝖊𝖗𝖘𝖙𝖆𝖓𝖉 ... 𝖇𝖚𝖙 𝖎 𝖈𝖆𝖓 𝖋𝖊𝖊𝖑 𝖜𝖍𝖆𝖙 𝖎𝖘 𝖇𝖗𝖔𝖐𝖊𝖓 𝖎𝖓𝖘𝖎𝖉𝖊 𝖒𝖊 .. 𝖑𝖎𝖐𝖊 𝖗𝖎𝖌𝖍𝖙 𝖓𝖔𝖜 ... 𝕬𝖓𝖉 𝖎 𝖙𝖍𝖎𝖓𝖐 𝖎𝖙'𝖘 𝖈𝖆𝖑𝖑𝖊𝖉 𝖙𝖍𝖊 𝖍𝖊𝖆𝖗𝖙 .... درسته ... عشق چیزی نیست که من بتونم بفهمم ... ولی من میتونم چیزی که در درونم شکسته است را احساس کنم ... مثل همین الان و فکر‌میکنم اسمش‌ قلب است ...
we kiss on the seventh night  by Authornimchan
Authornimchan
  • WpView
    Reads 3,420
  • WpVote
    Votes 568
  • WpPart
    Parts 7
آتسوشی با ماه دوست بود زمانی که در یتیم خانه بود شب ها به آسمان خیره میشد و به ماه کامل خیره میشد و به او کارهایی که انجام داده بود و رازهایی که نمیخواست کسی انها را بداند را میگفت گاهی او فکر میکرد که شاید برده ی ماه شده به خاطر اینکه همه ی مشکلات و نگرانی هایش را به او میگفت اما بعد او به یاد اورد ماه موجود بی جانی است حتی اگر نمیخواست هم مجبور بود بیرون بیایید و به حرف های احمقانه ی آتسوشی گوش دهد ...
𝓐𝓷𝓬𝓲𝓮𝓷𝓽 𝓢𝓽𝓸𝓷𝓮  by Hanawang9197
Hanawang9197
  • WpView
    Reads 7,273
  • WpVote
    Votes 793
  • WpPart
    Parts 28
*•.¸♡ Completed *•.¸♡ Couple: Soukoku *•.¸♡Genre: Romance, Angst, fantasy ***سنگ باستانی سنگی بسیار قدرتمند و نحس که باعث مرگ هراسناک تعداد بسیار زیادی از افراد موهبت دار شده...و حالا صاحب این سنگ دنبال قدرت فرا انسانی چویا است...***
My Little Ginger Destiny  by Authornimchan
Authornimchan
  • WpView
    Reads 12,756
  • WpVote
    Votes 1,780
  • WpPart
    Parts 39
اوسامو بعضی وقتها ادمهای مهم زندگیت ترکت میکنن، تو فکر میکنی با رفتن اونا فرصت زندگی کردنت هم باهاشون میره ولی حقیقت اینه که وقتی به خودت میای میبینی که مجبوری به زندگی در تنهایی ادامه بدی ولی ترک کردن همیشه بد نیست و اونا هم چون ازت تنفر دارن اینکارو نمیکنن بلکه از روی عشق ترکت میکنن تا بتونی خودتو بدست بیاری...
🤍𝓑𝒍𝒂𝒄𝒌 𝒂𝒏𝒅 𝓦𝒉𝒊𝒕𝒆🖤 by realbluebyun
realbluebyun
  • WpView
    Reads 11,031
  • WpVote
    Votes 1,299
  • WpPart
    Parts 16
خلاصه: آتسوشی و آکوتاگاوا همیشه از هم متنفر بودن و باهم در حال مبارزه بودن، ولی بعد از اینکه نیروهاشون رو یکی میکنن تا دشمن مشترکشون رو شکست بدن آکوتاگاوا درونش احساسات جدیدی رو کشف میکنه و تلاش میکنه تا بهشون اهمیتی نده ولی....
Be my doll by KazamaJinalger
KazamaJinalger
  • WpView
    Reads 13,160
  • WpVote
    Votes 1,899
  • WpPart
    Parts 32
*درحال ویرایش* توی اوج نا امیدی وقتی دیگه هیچ دوستی نداره هیچ خانواده ای که حمایتش کنه هیچ قدرتی که از خودش در برابر دیگران دفاع کنه یهو اون پیداش میشه همکار قدیمیش و اون نجاتش میده اما اون هم برای کمک بهش ازش چیزی میخواد "باید عروسک من باشی" خوب حالا باید انتخاب کنه ماشین کشتار بقیه باشه یا عروسک دازای:)؟
Silent Lullaby  by Authornimchan
Authornimchan
  • WpView
    Reads 13,085
  • WpVote
    Votes 1,727
  • WpPart
    Parts 25
دلش میخواست به گذشته برگرده... زمانی که باهم در حد مرگ مبارزه میکردن و شبها از شدت خستگی روی تخت بیهوش میشدن زمانی که دازای احمق پر حرفتر از الان بود و با چرت وپرت گویی هاش اونو تا مرز جنون میبرد و مجبورش میکرد به متن احمقانه کتاب " راهنمای جامع خودکشی" گوش بده و در مورد اینکه کدوم راه خودکشی بهتره ازش نظر میخواست شاید اونا روزهای خوب زندگیش بودن که قدرشونو ندونسته بود روزهایی که دیگه برنمیگشتن...