"من میتونم کاملت کنم لیام."
"نمیخوام. چون اونم همینو میخواست ولی من نتونستم ازش محافظت کنم، اگر تو روهم از دست بدم..."
"من خودم کسیم ک قراره از تو محافظت کنه."
[Completed]
درک روشنایی خنده دار به نظر میرسید.
حداقل برای پسری که با چشم های بسته میگذشت و شب و روز رو از هم تشخیص نمیداد.
روشنایی یک لطیفه محسوب میشد.
هر چند که این منطق تا زمان محدودی ادامه داشت...
درست قبل از شنیدن صدای بم مرد خارجی که بی اجازه وارد خونهش شده ب ود.
در ادامه...
برای زین، روشنایی تنها یک صدا بود.
+تو نمیتونی همچین چیزی بخوای اصلا! غیر ممکنه زین
_میتونم .. اون ارزوی منه و تو باید براورده اش کنی..چرا میگی غیر ممکنه؟
+تو یه موجود ابزی هستی زین! اینو بفهم تو دنیای اونا طاقت نمیاری..
_پس این غیر ممکن نیست؟ این شدنیه؟
اخم غلیظی به پسرک تحویل داد و سرشو تکون داد
_من میخوام ..میخوام یکی از اونا باشم ..
زیام & لری استوری
...
My mama always said, life's like a box of chocolates.
You never know what you gonna get.
~On going
~Update: فعلا نامنظم
-Fantasy-
-Super Natural-
-Vampires-
-Damons-
-Dark-
-Ziam & Larry story-
Short story
مَرا با موهایَت بِ بَند بِکِش
گوشهِ ی تَختَت
با اینکه مو می شِکَنَد
کاری میکُنَم که اِنگار گِره خوردِه اَم
وَ دَر آخرین لَحظِه
نامَم را بِگو
مَرا صِدایَم کن
خاطرات عزیز، همینجا تورو به پایان میرسونم. فکر نمیکنم هیچ خاطره بهتر یا بد تر از اون خاطراتی که قبلا توی این دفتر نوشتم برام ساخته بشه. بذار این پایانِ خاطراتِ مکتوبم باشه، همینقدر زیبا، همینقدر دردناک، همینقدر عاشقانه.
Ziam story,
Top/Bottom: No smut
fanfiction
Romance genre
Highest ranking : #1 in fanfiction
For more than four continuous months
-داری محدودم میکنی!
+نه... فقط دارم عاشقت میکنم.
-نمیخوامش!
+دست تو نیست... دست هیچکس نیست.