_bunisa
- Reads 6,648
- Votes 964
- Parts 27
آغازِ دهه دو هزار، شروع یک تاریخ تلخ برای قبلیه گرگها بود. آغازِ یک نسل کشی. در شبی که ماه ناقص بود و نورِ زیباش به دستِ خورشید پوشیده شده بود، در سیاهی مطلقِ آسمون، جنگ بزرگی صورت گرفت. حملهای به قبیله گرگها از سمتِ جادوگر و خونآشامهای متحد شده، موجبِ مرگِ افرادِ زیادی شد. جادوگرها، آلفا و بتاها رو ضعیف میکردند، توانایی جنگیدن رو از اونها میربودن و خون آشامها، با لذت بردن از هر ثانیه، به سلاخی امگاها و نابود کردنشون میپرداختن. در اون شب نحس، یکی از چهار قبیله گرگها نابود شد و دو قبیلهی دیگه آسیب دیدند، تنها قبیلهای که کسی رو از دست نداد، قبیلهی مین بود. قبیلهای که توسطِ آلفای جوان مین یونگی و لونای محبت دیدهاش، جانگ هوسوک، محافظت شد و افراد طایفهاش سالم موندند. اما پس از گذشتِ هفت سال، پیشبینی و رویاها از آغازِ جنگی دیگه خبر میدادند، جنگی که این بار ترسناکتر بود..
----❦ 𝘤𝘰𝘮𝘱𝘭𝘦𝘵𝘦𝘥
𖦹 ɴᴀᴍᴇ: آخرین وارث
𖦹 ᴄᴏᴜᴘʟᴇ: سپ، نامجین
𖦹 ᴇɴᴅɪɴɢ: هپی
𖦹 ɢᴇɴʀᴇ: امگاورس، امپرگ، عاشقانه، انگست ملایم