لویی امگای خوش قلبی که رد گذشتهی سختش روی روحش مونده، تنها با پسر کوچولوش که آلفاست زندگی میکنه. چند ماه بعد از طلاق از همسر سابقش، لویی با هری آشنا میشه، آلفایی با سابقهی نظامی که یه پیشنهاد عجیب به لویی میده.
در عوض یاد دادن آشپزی به هری، اون حاضر میشه از پسر لویی، آبراهام، نگهداری کنه.
لویی واقعا نمیتونست به همچین پیشنهادی نه بگه.
𝑳𝒂𝒓𝒓𝒚 𝑺𝒕𝒚𝒍𝒊𝒏𝒔𝒐𝒏 𝑨𝑩𝑶 𝑭𝒂𝒏𝒇𝒊𝒄𝒕𝒊𝒐𝒏
𝑴𝑷𝑹𝑬𝑮
-Complete-
"برای انتخاب لونا دیگه وقتی ندارم. تو جفت مقدر شده ی منی اهمیتی نمیدم اگر یه الفا یا هر کوفت دیگه ای تو حق نداری این تصمیم رو بگیری که نمیخوای لونا باشی."
"من الفام و الفاها نمیتونن جفت بشن. در ضمن من به جفت های مقدر شده اندازه ی فاک هم اهمیت نمیدم."
"باشه ولی اگر قبول نکنی لونا بشی از اونجایی که من رییس پکم تورو از پک طرد میکنم. خوب میدونی چه اتفاقی برای گرگ های طرد شده میوفته مگه نه هانی؟"
#1larry
#1larrystylinson
#1louis
#1louistomlinson
#1harry
#1zayn
#1taylorswift
#1niall
#1niallhoran
#1liam
#1liampayne
#1alpha
#1beta
#2omega
❗داستان "ساکر فور پین" از این به بعد در این اکانت آپ میشه❗
[L.S][Z.M]
- دو حالت وجود داره،
یا آدما نمیتونن همو بشناسن، خسته میشن و میرن؛
یا میتونن بشناسن، میترسن و میرن...
+ یه حالت دیگه هم هست!
اینکه بشناسن، بترسن... ولی نتونن برن...
°𝓨𝓸𝓾 𝓫𝓾𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓶𝓮 𝓫𝓾𝓽 𝔂𝓸𝓾 𝓶𝓪𝓭𝓮 𝓶𝓮 𝓯𝓮𝓮𝓵 °
✔Completed کامل شده
---
چیزی که هری رو خشمگین می کنه ، مردم نیستن.
اون قبر نیست.
خودشه.
▪︎هشدار : قتل، مرگ، تجاوز و فعالیت های جنسی.
•محتوای غم انگیز
---
فصل اول : ژانویه
فصل دوم : فوریه
---
از مجموعهی ماهها
آگوست-دسامبر ۲۰۲۰
گى بودن گناهه.
تتو كردن گناهه.
سكس داشتن قبل از ازدواج گناهه.
بودن با لويى گناهه، هرى اينو ميدونه.
اون ميدونه بودن با اون مرد مخالف هر چيزيه كه اون باور داره.
اما حتى اگر اون مذهبيه ولی هنوزم كنجكاوه.
***
*this book is translate by page and its not allowed to copy*
هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...