نمیتونستم ادامه بدم.
همه رفته بودن.
رفتم جلوی قبرش.
به اسمش و عکسش که داشت میخندید نگاه کردم.
صداش تو مغزم تکرار میشد.
«میدونی چیه؟ میخوام عشقمو بهتر از کلمات بهت نشون بدم.» بهش گفتم.
دستمو کردم تو جیبم.
درش آوردم و گذاشتمش رو سرم.
چشمامو بستم.
«بهتر از کلمات..» زمزمه کردم و ماشه رو کشیدم.
هاى گايز :))
من هستى ام و داستان Don't Let Me Go...
هم مال منه ؛) همونطور كه ميدونين اين پيج
شريكى منو دوسمته كه ما فن فيكشن مينويسيم.
منم امروز يه داستان كوتاه و غمناك براتون از زين
نوشتم. اميدوارم خوشتون بياد ؛)
هاى گايز من شكيبا هستم اين اكانت ، اكانت شريكى من و دوستم هستش.
ما داستان هايى كه ميزاريم كاملا داستان هايى هست كه خودمون مينويسيم و يا اينكه ترجمه ميكنيم
اين داستان رو من نوشتم و اميدوارم كه از اين داستان لذت ببريد :)