'احساسات متغییرن.' این شعارِ جونگکوک توی کل زندگیاش بود. وقتی توی دورانِ دبیرستان از یکی خوشش اومد، برای به دست آوردنش تلاشی نکرد چون احساسات یکسان نمیموندن. وقتی توی دانشگاه شیفتهی همکلاسی پر سروصدا و زیباش -کیم تهیونگ- شد، فقط مثل یک احمق از دور به تما شاش نشست چون هنوز هم، احساسِ آدمها عوض میشد، گرچه، وقتی بعد از هفت سال دوباره تهیونگ رو میبینه و موجِ عواطف بهش حمله میکنن، متوجه میشه که یک سری از احساسات دستخوش تغییر نمیشن.
----❦ 𝘰𝘯 𝘨𝘰𝘪𝘯𝘨
𖦹 ɴᴀᴍᴇ: سرنوشت
𖦹 ᴄᴏᴜᴘʟᴇ: کوکوی
𖦹 ᴇɴᴅɪɴɢ: هپی
𖦹 ɢᴇɴʀᴇ: تکستینگ، انگست ملایم، عاشقانه
قبیلهی انیگماها با هر رهبر جدید، برای صلح و دوستی با سرزمین یوآن ازش شاهزادهای رو بهعنوان پیشکش طلب میکردن.
اما رهبر جدید برخلاف پیشکشی که پادشاه یوآن براش درنظ ر گرفته بود، برادر اون پسر رو میخواست. شاهزادهی اول که مردم یوآن بهعنوان یه بدکاره میشناختنش.
«این یکی رو میخوام،چشمم رو گرفته. دوست دارم تولههام همچین چهرهای داشته باشن.»
ژانر: امگاورس، تاریخی، ازدواج اجباری، اسمات، امپرگ.
کاپل: کوکوی.