favorites
47 stories
Addictive Hearts [L.S] by StoriesFromShe
StoriesFromShe
  • WpView
    Reads 8,028
  • WpVote
    Votes 1,784
  • WpPart
    Parts 22
[ Completed ] تو اون حسی هستی که قلبم بهش معتاد شد...
یک زندگی معمولی با چاشنی شهرت  [Ongoing] by pegahfk
pegahfk
  • WpView
    Reads 50,717
  • WpVote
    Votes 6,103
  • WpPart
    Parts 31
زندگی با زوج استایلینسون ⁦👨‍❤️‍💋‍👨⁩ ایمجین و وانشات از لری
ESCAPADE. LS by Larrycupcaks28
Larrycupcaks28
  • WpView
    Reads 812
  • WpVote
    Votes 129
  • WpPart
    Parts 15
لویی تاملینسون ثروتمنده،خوشتیپه،ونسبتاً خوش اخلاقه، اما تنهاست. کمترازیک ماه دیگه، بهترین دوستاش،نایل و زین قراره ازدواج کنن. اما توی کارت عروسی نوشته شده که هیچکس بدون پارتنِر، اجازه شرکت درمراسمشون رو نداره! پس....لویی باید یه دوست پسر برای خودش جور کنه. وشرکت در مراسم عروسی تبدیل به یک ماجراجویی میشه!
SIN(LarryStylinsonAU) by S_Larry_S
S_Larry_S
  • WpView
    Reads 251,963
  • WpVote
    Votes 29,136
  • WpPart
    Parts 40
Original Larry Stylinson (persian AU) for Iranian Larry shippers
You're An Asshole (But I Love You) by itanix
itanix
  • WpView
    Reads 8,996
  • WpVote
    Votes 1,437
  • WpPart
    Parts 17
لویی یه پسر عصبی و خشمگینه که اعتیاد به الکل داره و نمیدونه میخواد با زندگیش چیکار کنه ، هری دانشجوی رشته ی روانشناسیه که همیشه از لویی مراقبت می کنه و این چیزی بود که لویی نمیخواست، اما واقعاً بهش نیاز داره . این فنفیکش ترجمه ی از اکانت @smileyourpretty هست و با اجازه ی خودش انجام شده . لطفا کپی نکنید
Falling Again ~|| LarryStylinson Persian Translate  [ ᴄᴏᴍᴘʟᴇᴛᴇᴅ ]  by _bunisa
_bunisa
  • WpView
    Reads 25,840
  • WpVote
    Votes 5,960
  • WpPart
    Parts 34
وقتی هری توی بیمارستان به هوش میاد، همراه با چهار پسریه که هرگز توی زندگیش ندیده‌ اشون. دکتر بهش میگه فراموشی گرفته، و یکی از پسر ها، لویی، به نظر میرسه نسبت به بقیه بیشتر تحت تاثیر این اتفاق قرار گرفته. و حالا اون ها باهم توی یک گروه ان؟ به آهستگی، هری چیز های کوچیکی رو به یاد میاره ولی نه در مورد لویی. گرچه حس می‌کنه واقعا توی این پسر که "دوست صمیمی"ـش هست غرق شده، ولی قطعا لویی چیزی رو مخفی کرده. چی میتونست باشه؟ ----❦ 𝘤𝘰𝘮𝘱𝘭𝘦𝘵𝘦𝘥 𖦹 ɴᴀᴍᴇ: دوباره عاشق شدن 𖦹 ᴄᴏᴜᴘʟᴇ: لری استایلینسون 𖦹 ᴇɴᴅɪɴɢ: هپی 𖦹 ɢᴇɴʀᴇ: ایدل لایف، اسمات، عاشقانه
دَریایِ خَسته‌یِ خَسته by Sonyiasbackup
Sonyiasbackup
  • WpView
    Reads 3,266
  • WpVote
    Votes 456
  • WpPart
    Parts 13
تو مهمونسرایی که لویی مسئولش هست؛ سر و کله ی یک مهمان مرموز با کول باری از اسرار پیدا میشود. و لویی او رو به انزوایی که با سگش تقسیم کرده راه میدهد. " sama_rshdi نقاشی از سما رشیدی"
fearless[L.s_z.m] by niloufar by Niloufarazad
Niloufarazad
  • WpView
    Reads 8,367
  • WpVote
    Votes 2,316
  • WpPart
    Parts 63
لویی نویسنده ی داستان های ترسناکه، به خونه ای عجیب و نیمه متروکه نقل مکان می کنه تا بهتر روی رمانش تمرکز کنه. یک روز هری استایلز شانزده ساله از روی کنجکاوی به طور اتفاقی از دیوار خونه ی لویی بالا میره و با اون آشنا میشه این دو با هم حرف میزنن و درد دل می کنن کمی بعد رابطه ی اون ها پیچیده میشه...
Him & I [L.S] by bhr_abl
bhr_abl
  • WpView
    Reads 15,061
  • WpVote
    Votes 4,172
  • WpPart
    Parts 59
[complete] از تلاش برای برگردوندن پسر، دست برداشته بود. اون فقط وقتی خودش میخواست، برمیگشت؛ تو خواب ها و رویا ها و آشنا پنداری های در هم شکسته. مثلا وقتی لویی به سمت محل کارش رانندگی میکرد، یهو چشمش می‌افتاد به پسری قد بلند با مو های فرفری که کنار خیابان ایستاده. برای لحظه ای نفس گیر، میتونست قسم بخوره که خودِ خودشه. بعد متوجه میشد که موهای این پسر بیشتر قرمزه تا شکلاتی... و سیگاری روشن کرده.. و تازه تیشرت سکس پیستولز رو هم پوشیده. هری از سکس پیستولز متنفر بود. هری... پشت سرش بود،تا لحظه ای که سرش رو برمیگردوند. کنارش دراز کشیده بود، تا لحظه ای که از خواب بیدار میشد. باعث میشد دیگران خسته کننده تر و بی روح تر به نظر برسن و هیچ کس به اندازه کافی، خوب نباشه. هری همه چیز رو خراب میکرد. هری رفته بود. و لویی از برگردوندنش دست برداشته بود
Anatomy Of Broken Souls [L.S] by mobina_k_h
mobina_k_h
  • WpView
    Reads 1,933
  • WpVote
    Votes 415
  • WpPart
    Parts 6
:" تو اصلا میخوای خوب بشی؟" با چشم های خسته و پلک های سنگینش سوالی رو پرسید که من چندین ساله از جواب دادن بهش خودداری می کنم. از زمانی که تو اتاق مشاور مدرسه نشسته بودم تا وقتی که توی حموم به مسیر قطره های خون روی پوستم نگاه می کردم از جواب دادن بهش طفره رفتم. و حالا اینجا نشستم کنار پسری که بافت مغز استخوانش با هر جلسه شیمی درمانی بیشتر نابود میشه و با لبخند کم جونی منتظره من بهش بگم که چه سرنوشتی برای خودم در نظر گرفتم.