Shady49-
«نمیخواست پیدام کنه؟»
صدایش آرام بود.
اما در آن سکوت سنگین،هر کلمهاش مانند چاقو هوا را میبرید.
چشمهایش در تاریکی میدرخشیدند...
بیاحساس، بیروح و یا شاید بیش از حد زنده!
ریو نفسش را حبس کرد،همه چیز اشتباه بود.
اشتباه کردند،و حال او اینطور نگاهش میکرد...
انگار که حقیقتی را میدانست که ریو از آن بیخبر بود.
دستش روی دستهی در یخ زد.
فرار کند؟ بجنگد؟ یا بماند و بفهمد چه جهنمی در انتظارش است؟
فقط یک چیز واضح بود،او دیگر نمیتوانست این موضوع را نادیده بگیرد...
باید حقیقت را فاش میکرد!