"این چه جهنمیه؟!!..من..بدنم.."
محض رضای خدا!!اون هیچکاری نکرده بود که باعث بشه بدنش همچین رشدی کنه!!
اون چهره ای دخترونه داشت..
سان طی یه شب به یه دختر تبدیل شده بود و این مسئله داشت دیوونش میکرد!
Ateez - Woosan
"خیلیا میگن که تتوم ترسناکه ولی انگار تو اینطور نیستی."
"ترسناکه..انگار میخواد روحم رو ببلعه.از این حس خوشم میاد."
وویونگ تمام عمرش رو مثل یه پسر خوب درس خوند.با وعده ی موفقیت تمام تلاششو کرد ولی بعد از فارغ تحصیلی اعتقاد خودش رو به عدالت از دست داد.انگار که همه چیز براش بی معنی شده بود هر کاری که دلش خواست انجام داد.
ولی چی میشه اگر یه روز توی معروف ترین کمپانی کره مشغول به کار شه؟
چی میشه اگر توی یه نگاه عاشق رئیس خوشتیپش شه؟
و چی میشه اگر بخواد رئیس لعنتیش رو از لذت به گریه بندازه؟
به هر حال جونگ وویونگ حتی در نگاه اول هم، یه پسر خوب به نظر نمیرسید!
چوی سان، یه دانشجو و عکاس معمولی، مهم ترین تفریحش اینه که از اسپایدرمن عکس بگیره و دنبالش کنه!
روزی که همکارش بهش پیشنهاد میده که اگر توی خطر بود نجاتش بده، سان توی خطر میوفته.
آیا سان میتونه از اون خطر جون سالم به در ببره؟ میتونه فقط به خاطر اینکه صورت آیدلش یعنی اسپایدرمن رو دیده، ازش فرار کنه؟ یا باید سرنوشتش رو بپذیره و بزاره که همه ی ویلن ها ازش سوءاستفاده کنن؟
حقیقت همینه. اینکه آیدلِ سان، کسی که سان بدبختانه میپرسته، میخواد اونو بکشه و هیچکس نمیتونه نجاتش بده!
داستانی از هیونجین ، نقاشی که بعد از عمل پیوند قلب مادرش به لی فلیکس، نویسنده دورگه ای که درسشو ول کرده بود زندگی براش روی دیگه ای از خودشو نشون میده و چی میشه اگه این بین اتفاقاتی بیوفته که همه چی رو تغییر بده؟!
« - بهم گفتی فودوشین، این یعنی چی؟!
هیونجین به چهره خنثی پسر کناریش زل زد، زیادی زیبا بود:
- اول بهم بگو الان چه احساسی داری؟!
- منظورت چیه؟!
انگشت های کشیدشو بین انگشت های کوچیک فلیکس قفل کردو گفت:
- منظوری ندارم فقط احساستو بهم بگو
فلیکس به دست های قفل شدشون زل زد و بعد از مکثی ادامه داد:
- خوشحالم اما کمی هم میترسم
لبخند لبای هیونجین از چشمای فلیکس دور نموند:
- فودوشین یعنی همین!
نگاه کنجکاو فلیکسو که دید ادامه داد:
- من نمیتونستم از چشمات بخونم چه حسی داری چون نشونش نمیدی اما خوشحالی و داری اینو پنهان میکنی، مامانم بهم گفته بود فودوشین به کسایی میگن که علی رغم احساساتی که تجربه میکنن اونو از بقیه پنهان میکنن؛و تو لی فلیکس...تو فودوشین منی!»
قایق کاغذی 🎭
جونگکوک، پسر فرمانده نیروی دریایی ، هیچوقت فکر نمیکرد اولین عشقش همون کسی باشه که نباید...
تهیونگ، پسر سادهی یک کفاش، سالها کنار وومین بود؛ عشقش، امیدش، همهچیزش.
و کوک؟ فقط تماشا کرد.
حالا تهیونگ برگشته؛ تنها، بیلبخند، و با نگاهی که انگار چیزی پنهون کرده...
اما این پایانِ عشق قدیمیه؟ یا شروع یه بازی خطرناک؟
📌 ژانر: درام | اسمات | معمایی-جنایی
📌 کاپل اصلی:
( هشدار🚫 : این فیکشن ممکنه دارای صحنه هایی ناخوشایند تجاوز و خشونت زیادی باشه اگر با خوندن این محتوا مشکل دارید این فیکشن برای شما مناسب نیست )
𝐬𝐞𝐫𝐞𝐧𝐝𝐢𝐩𝐢𝐭𝐲 [completed]
داستان دربارهی عشقِ بین شهر و روستاست...کانگ تهیون پسر شهریِ افسرده و دوستش چوی یونجون پسر هوس بازی که دنبال سکس پارتنره پا به روستایی میزارن که کاملاً مسیر زندگیشون رو عوض میکنه؛ فقط چون اونها با دوتا پسرِ روستایی آشنا میشن...
ـــــــــــــــــــــــــ
من دنبال تو نبودم، من منتظر تو نبودم، حتی نمیدونستم تو کی هستی، چی هستی و کجا هستی، من پیدات کردم درحالی که هیچوقت دنبالت نگشتم...مثل یه خوشبختی تصادفی یا معجزهای که خدا برام فرستاده...برای همین بهت میگم سرندیپیتی، بومگیو!
.....................
«لطفا تا رسیدن به اتفاقات مهم داستان صبوری کنید!»
کاپل:تهگیو، یونبین
وضعیت: کامل شده
امیدوارم خوشتون بیاد💕
[کامل شده]
«پس بیا با هم بدبخت بشیم آقای وانگ!»
این حرف رو شیائو جانی زد که میخواست مالک جدید واحد ۸ بشه و جای ییبوی مشکلساز رو توی اون مجتمع پر کنه.
همون پسر موطلاییای که آرامش همسایهها رو نادیده میگرفت و ذرهای براش اهمیت نداشت. اما انگار دیگه دورهی پادشاهیش سر اومده بود و باید فکری بهحال آوارگیش میکرد!
ولی وانگ ییبو تسلیم نشد و هیچرقمه عقبنشینی نکرد، اما در برابر یک عشق تصادفی دیگه نتونست مقاومت کنه...
و برندهی این بازی، کسی بجز شیائو جان نبود!
کاپل: ییجان (ورس)
ژانر: کمدی، روزمره، عاشقانه، اسمات
نویسنده: ♧Fatemeh
ادیتور: 𝑴𝑨𝑺𝑼𝑴𝄢
تاریخ: ۷ بهمن ۱۴۰۱ جمعه
ساعت: ۲:۵۴
کامل شده
یتیم خانه
کاپل : ووسان ، سونگجونگ ، یونگی ، جونگسانگ
ژانر: BDSM
سونگهوا آهی کشید:یه کار کن نتونم بشینم... میخوام تا چند روز وقتی میشینم درد بکشم.
فشار دست هونگ جونگ به موهای سونگهوا بیشتر شد :باشه آقای کیم میدونم چیکار کنم.
چرخید که صورتش روبه روی صورت هونگ جونگ قرار گرفت، لباشو روی لبای مرد گذاشت و شروع کرد به بوسیدن، لباش آروم روی لبای هونگ جونگ حرکت میکرد و موهاش هنوزم توی مشت هونگ جونگ بود :دوستت دارم.
هونگ جونگ به خودش اومد، عقب کشید و از سونگهوا کمی فاصله گرفت، نفس نفس میزد... به شدت عصبانی بود... نه از سونگهوا از خودش... هونگ جونگ از خودش عصبانی بود چون داشت لذت میبرد از این بوسه، دستش بلند شد و با ضرب توی صورت سونگهوا نشست :حالا نشونت میدم.
بار دیگه سونگهوا رو به شکم خوابوند، ترکه رو برداشت و بی وقفه شروع کرد به زدنش... ترکه رو محکم روی باسن سونگهوا میزد و باسن کبود پسر رو زخم میکرد.
این سونگ با لبخند به سان نگاه میکرد :میتونم بپرسم که شما وویونگ رو کجا دیدین آقای چوی.
سان هیجان زیادی داشت، قرار بود لیتلی رو داشته باشه که همه جوره استایلش بود :از طریق دوست وکیلم... وکیل خانم کیم میس سونگهوا شی.
در اتاق باز شد و گیون سوک در حالی که دست وویونگ رو توی دست داشت داخل اتاق شد، سر سان سریع به سم
کامل شده
هم خونه ها 🏠
کاپل : سونگجونگ ، ووسان ، یونگی ، جونگسانگ
ژانر : رمنس
از خستگی داشت هلاک میشد، چشماش میسوختن از بس خوابش میومد، ساعت از نیمه شبم گذشته بود و هنوز دوستای سان مشغول خوردن و نوشیدن بودن.
سونگهوا به سان نزدیک شد، پسر جوان حسابی مست بود، بطری که داشت به سمت دهنش میبرد و از دستش گرفت :بسه دیگه من میخوام برم خونه... پاشو ببرمت میدونی اجوشی چند بار تماس گرفته...
سان مثل بچه ها شروع کرد به اعتراض کردن :نمیخوام... میخوام بخورم بده به من اون بطری...
بطری رو از دست سونگهوا گرفت و بازم شروع کرد به خوردن :سان بس کن وگرنه به پدرت زنگ میزنم.
سان سرشو کمی جلو برد و با چشمایی مست که به زور بازشون نگه داشته بود گفت :آپا... خو... خونه... نیست...