bahar_styles_'s Reading List
15 story
Cage The Princess (A Punk Harry Styles Fanfic) بقلم Mississippi_1D
Mississippi_1D
  • WpView
    مقروء 1,286,181
  • WpVote
    صوت 22,586
  • WpPart
    أجزاء 77
"Harry, I don't think it's a good idea." She gets up and I grab her arm. "But why?" I beg. "Just drop it." She looks down at my hand on her arm and walks away from me again. One day. One day she'll be mine and I'll protect her from her darkness.
Don't let me go [persian fanfiction_ by bahar!] بقلم bahar_styles_
bahar_styles_
  • WpView
    مقروء 18,720
  • WpVote
    صوت 2,358
  • WpPart
    أجزاء 35
تنهام نذار... تنهام نذار... تنهام نذار که از تنهایی خوابیدن خسته شدم.
the challenge [persian translate_by bahar] بقلم bahar_styles_
bahar_styles_
  • WpView
    مقروء 29,084
  • WpVote
    صوت 4,085
  • WpPart
    أجزاء 32
چیکار میکنی اگه خودت رو توی یه بازی پیدا کنی؟ ولی نه هر بازی ای... یه بازی از عشق. و، نمیتونی کدوم یکی رو انتخاب کنی تا برنده بشی! داستان راجب کتی هست. اون یه دختر جدیده. باهوش، زیبا و بی خیال. اون استعداد خودش رو توی موسیقی دید. کتی و مادرش خیلی جا به جا میشدن. و کتی مشتاق بود که توی انگلستان زندگی کنه. ولی اون خودش رو پیدا کرد در حالی که توی یه بازی گیر کرده بود. چالشی بین دو تا برادر. هری یه پسر جذاب و مشهور. و مارسل یه خوره ی با نمک! کی میتونه قلب اون رو برنده بشه؟
Superhuman بقلم Hazstories
Hazstories
  • WpView
    مقروء 3,043
  • WpVote
    صوت 485
  • WpPart
    أجزاء 6
(sequel to I'm a ghost )
I dont want to need you (larry)(persian) بقلم niallssm
niallssm
  • WpView
    مقروء 57,602
  • WpVote
    صوت 7,420
  • WpPart
    أجزاء 41
صبح ها که از خواب پا میشمو چشمام رو باز میکنم فکر میکنم همه چیز مثله قبله ولی....یه دفعه همه چیز یادم میاد و میفهمم که دیگه نمیتونم خیلی از کارهارو انجام بدم...........
strong(persian translation) بقلم larents_fanfics
larents_fanfics
  • WpView
    مقروء 96,090
  • WpVote
    صوت 10,790
  • WpPart
    أجزاء 35
"ه-هری لطفا" گریه میکردم و دستامو به حالت دفاع جلو صورتم نگه داشتم.چشماش تیره شده بود مچ دستامو محکم گرفت به چسبوند به دیوار نفسش به صورتم میخورد و بوی گند الکل از دماغم بالا میرفت "خفه شو!" ناخونای کوتاهشو تو بازوم فرو کرد و از درد لرزیدم ولم کرد و به جاش یه مشت از موهامو گرفت..پرتم کرد رو زمین و از درد فریاد زدم اشک توی چشمام داشت جمع میشد و من محکم پلکامامو رو هم فشار دادم... "پاشو..." سریع چشمامو باز کردم و به زحمت روی پاهام وایسادم... تی-شرتمو گرفت تا منو به خودش نزدیک تر کنه و خم شد که همسطحم بشه چشاش مستقیم تو چشمای من خیره شده بودن و داشتن اتیششون میزدن حس کردم سرما از ستون مهره هام پایین رفت،لبمو از ترس گاز گرفتم "چند بار باید بهت بگم؟ تو.مال.منی"
Shadow Of Love (persian.Zayn Malik) بقلم Hoorieh_malik
Hoorieh_malik
  • WpView
    مقروء 6,147
  • WpVote
    صوت 656
  • WpPart
    أجزاء 19
زندگی همیشه اون جوری که میخوای پیش نمیره ... و یه چیزایی اتفاق میوفته که مجبوری خودت رو با اون شرایط وفق بدی ... و گاهی وقتا عشق نمیزاه اینا بهت آسیب بزنه و درمان دردهات میشه... ...گاهی وقتا که نه ... همیشه ...
Love 2 بقلم BaranFarshchi
BaranFarshchi
  • WpView
    مقروء 1,654
  • WpVote
    صوت 239
  • WpPart
    أجزاء 25
خوب برم سراغ بقیه داستان