مگان تیلور دختری دانشجوست که در واشنگتن دیسی، تنها توی یک آپارتمان کوچیک زندگی میکنه.
او ناخواسته شاهد یک قتل میشه...
و همین زندگی ساده و تکراریشو عوض میکنه.
میفهمه که قاتلها، اون طور که هممون فکر میکنیم نیستند...
قلب دارند و میتونند عاشق بشند...
نگفتی چرا زدیش؟
نگاهشو در تاریکی به دختری که صبح خودش موهاش رو براش بسته بود، داد: به خاطر...تو.
نگاهشو از زخم کنار لبش گرفت و در اون فاصله کم به جونگکوک داد.دستش کنار لب جونگکوک مونده بود و نگاهش روی چشمهاش: منظورت چیه؟
چشمهاش توی تاریکی اتاق میدرخشید و صدای آروم و کمش به خاطر فاصله کم به وضوح توی گوشش پیچید. گرمای نف سش، به موهای کوتاهی که بسته نشده بودن برخورد میکرد و تکونشون میداد: گفت ازت... خوشش میاد... منم زدمش.