bexshyy's Reading List
Истории 5
𝗜𝗻𝘁𝗼 𝗬𝗼𝘂𝗿 𝗔𝗿𝗺𝘀 | Hyunin  на im__tokyo
im__tokyo
  • WpView
    Прочтений 1,534
  • WpVote
    Голосов 168
  • WpPart
    Частей 1
[وانشات] کاپل:هیونین ژانر:روزمره/ عاشقانه/ اسمات رده سنی:+18 _هیونگ اینجا موزه یا کلیسا نیست که تو اجازه ی دست زدن به مجسمه هارو نداشته باشی. ****** _درسته اینجا کلیسا نیست اما میتونم تا صبح توی همین تخت مثل یه الهه بپرستمت. Warning ⚠️:بخش اسمات داستان مشخص شده که اگر دوست نداشتید بتونید ردش کنید
 𝗙𝗼𝗿𝗲𝘃𝗲𝗿 𝗬�𝗼𝘂𝗿𝘀 | Hyunin на im__tokyo
im__tokyo
  • WpView
    Прочтений 1,412
  • WpVote
    Голосов 171
  • WpPart
    Частей 5
[مینی فیک] [تکمیل شده] کاپل:هیونین ژانر:روزمره،عاشقانه،اسمات رده سنی:+18 _ما میتونستیم دیشب رو تبدیل به یه‌ شب رویایی کنیم و الان درحالی که خاطراتش رو مرور می‌کردیم قهوه‌مون رو بخوریم اگر تو موقعی که داشتم میبوسیدمت و توی مرحله‌ای بودم که واقعا بهت نیاز داشتم خوابت نمیبرد!
𝗽𝘀𝘆𝗰𝗵𝗼 | Hyunin на im__tokyo
im__tokyo
  • WpView
    Прочтений 1,381
  • WpVote
    Голосов 156
  • WpPart
    Частей 1
[وانشات] کاپل: هیونین ژانر: جنایی/عاشقانه/اسمات رده سنی: +18 قطعا قرار نبود داستان زندگیشون روند آروم و شیرینی که بقیه زوج ها دارن رو داشته باشه.مطمئنا عشق بین دوتا روانی قاتل خیلی متفاوت تر و خطرناک‌تر از هر عشقی بود.
Smell Of Death | بـــوے  ̶ م̶ر̶گ̶ــــ на w_crow
w_crow
  • WpView
    Прочтений 21,784
  • WpVote
    Голосов 2,141
  • WpPart
    Частей 30
🚨‼️🔞دارای صحنە های باز و خشن - BDSM 🔞‼️🚨 ژانر ~ رازآلود ، روانشناسی با چاشنی درام ، مافیایی 🚨سد انده! و بوک مریضیه هشدارو جدی بگیرین👨🏻‍🦯 کاپل ها ~ چانجین ، مینسونگ کاپل های فرعی ~ چانمین ، هیونلیکس ـــ بوق ممتد توی سرش اجازە نمیداد صدای آژیرا و پلیسی کە میخواست از صحنه دورش کنە رو بشنوە. دهنش باز مونده بود و پشت سر هم پلک‌ میزد تا اشکایی که جلوی دیدشو گرفته بودن رو پس بزنه. یا شایدم انتظار داشت با پلک زدن صحنهٔ جلو روش عوض بشه و یه بار دیگه لبخند پسر رو موقع دیدن خودش ببینه. وقتی دوتا از پلیسا بازوشو گرفتن کلمۀ 'نە' رو داد کشید ؛ بدون اینکه ثانیه‌ای از پسرش چشم برداره دستای اون دو مرد رو پس زد ، اسمشو داد زد و منتظر جواب موند. ولی سکوت جنازە کرکنندەتر از اونی بود کە بتونە صدای دیگەای بشنوە. آروم رو زانوهاش افتاد ، سرشو سمت شونۀ راستش کج کرد و بە روبەروش زل زد. با دقت خیرە شد... برای چند دقیقە جز خودشو پسری کە بە دیوار آویزون بود چیزی ندید. ینی پسرش درد کشیدە بود؟ لمس دستی که رو شونش نشست ، انگار تلنگری برای جلوگیری از باور حقیقت بود...با سرعت سرشو برگردوند و رو به پلیسی که بالا سرش بود لب زد: "نمردە ، اون خوابیدە..."