sokigirl7
- Reads 343
- Votes 136
- Parts 3
امشب یونگی میخواست زندگیِ دو نفر رو یکجا نابود کنه؛ و برای انجامش بیصبر بود.
موتورش خیابونهای خیس رو میشکافت و باد سرد شبانگاهی به صورتش میکوبید. تارهای نازک مو روی پیشونیش میرقصیدن و برای چند دقیقه، حس آزادیِ عجیبی وجودش رو در بر گرفته بود.
اما حتی اون حس هم نمیتونست عصبانیتی رو که از صبح توی وجودش میجوشید، خاموش کنه.
برای چند دقیقه، همهچیز پشت سرش جا مونده بود؛ خیابونها، چراغها و حتی تمام بیعدالتیهایی که از صبح توی ذهنش چرخ میزدن، انگار توی تاریکی شب گم شده بودن.
وقتی از دربِ ورودی محوطهی ساختمان رد شد، دستش رو از روی گاز برداشت و اون حس آزادی به همون سرعتی که اومده بود، ناپدید شد.
واقعیت دوباره خودش رو بهش تحمیل کرد.
بوی برگهای خیس، خاک بارونخورده و آبجو توی هوای سرد پیچیده بود. صدای خندهی دانشجوها از دور به گوش میرسید و نور چراغهای محوطه روی آسفالت خیس کش میاومد.
یونگی سرعتش رو کم کرد، اما ذهنش هنوز با همون سرعت جلو میرفت.
امشب قرار نبود یه شب معمولی باشه.
قرار بود دو تا زندگی برای همیشه تغییر کنه.
و یونگی دقیقاً میدونست قراره چطور این کار رو انجام بده.
...............................
♡عنوان: Scum
♡کاپل: sope
♡ژانر: dark romance, revenge, smut, drama