Kim_tete95love
- LECTURAS 101
- Votos 14
- Partes 14
این داستان؛ داستان دختریه که فقط میخواست فرار کنه...
از یه شهر خفه، از یه گذشتهی کثیف،
از آدمایی که نفس کشیدنش رو هم ازش گرفته بودن.
با یه چمدونِ کوچیک و یه دلِ پر از زخم
دل زد به جاده، فکر میکرد دور شدن یعنی نجات.
اما خبر نداشت ؛ همزمان با رفتنش،یکی هم دنبالش راه افتاده...
نه برای محافظت.نه برای همراهی.
برای پایان دادن به همه چیز.
این داستان عشق نیست...داستان دو تا آدمه که زیادی خستهن.
یکی از آدمها،یکی از خاطرهها،یکی از خودش.
یکی میخواست نجات پیدا کنه، یکی قرار بود پایانش باشه.
اما دنیا همیشه طبق نقشه پیش نمیره.
گاهی قاتل و قربانی؛کنار یه آتیش کوچیک
تو دل تاریکی ،ساکت میشینن
و بدون اینکه بفهمن
تنها دلگرمی همدیگه میشن.
و غمانگیزترین قسمت ماجرا اینه...
وقتی بفهمی
اونی که آرومت میکنه
همونیه که قراره نابودت کنه...