میگن بعضی عشقها، مثل شراب سرخ، با درد میرسن و با حقیقت میمیرن.
میگن بعضی دروغها انقدر زیبا بیان میشن، که حاضری براشون تمام دنیاتو بسوزونی...
و گاهی، یک بوسه - فقط یک بوسه - کافیست تا مرز بین خیانت و فداکاری، محو بشه.
در دنیایی که قدرت، با خون امضا میشه،
و تاجها نه با طلا، بلکه با درد و دورویی ساخته میشن،
هفت پسر، هرکدوم با زخمی عمیق توی دلشون،
برای حقیقت، برای نجات، برای عشق، پا به جهنم گذاشتن.
یکی برای نجات شاهزادهای که همیشه دروغ شنیده بود،
یکی برای رسیدن به پسری که قلبش رو زیر خاک قایم کرده بودن،
یکی برای جنگیدن با خودش، تا بتونه برای اولین بار "دوستت دارم" رو فریاد بزنه...
و اونا با هم، نوشتن این قصه رو شروع کردن:
قصهی خیانت، رستگاری، و بوسهای که طعم خون داشت.
اینجا...
همهچیز از یه "دروغ نقرهای" شروع شد.
اما پایانش، چیزی نبود جز حقیقتِ براقِ عشق.
✨🩶
کوکـــویـــ
کاپل فرعی: یونمین
خلاصه: هر وقت اون پسر توی دردسر میوفتاد سر و کله ی یک مرد پیدا میشد.. مردی که به لبش پرسینگ درخشانی داشت و تهیونگ تنها چیزی که از اون مرد به یادش میومد... پرسینگش بود..
قسمتی از فیک:
_فراموشت نمیکنم فرشته! نه دیشب رو.. نه پنج سال پیش رو... نه امروز رو!
تهیونگ نفس نفس زنان اخرین کلمه ش رو هم گفت و بعد با سرگیجه، روی دو زانو روی زمین افتاد و اخرین تصویری که از اون مرد توی ذهنش موند؛ قدم های آهسته اش به سمت پیچ کوچه بود..
_تو برمیگردی!
🩶✨
پارت گذاری فعلا متوقف شده... به ردینگ لیستتون اضافه کنید تا هر وقت اپلود شد براتون اعلانش بیاد🫶