RoziDabiri
- Reads 669
- Votes 109
- Parts 9
خلاصه داستان:
سال ها مثل یک عروسک خیمه شب بازی زندگی کرد م
تا روزی که عاشق شدم
عشقی ممنوعه
اما کوتاه بود
حتی به پایان خوش یا غمگین نرسید
حتی درست آغاز نشد
و چشمهاش رو بست
اما چشمهایی آشنا حس انتقام رو در من زنده کرد...
گاهی عشق از هر رازی خطرناکتر است.
جیسونگ میان عشقی ممنوع، مرگی مشکوک و چهرهای که نمیگذارد گذشته را فراموش کند، گرفتار میشود. حالا او باید تصمیم بگیرد: حقیقت را فاش کند یا همهچیز را در سکوت به خاک بسپارد.
ژانر: Romance, Mystery, Revenge Thriller
هرچقدر از داستانم لذت بردی ازم حمایت کن🍓
آیدی چنل تلگرامم: MyStory_RD
°•°•°•°•°•°•°•°